تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1715

مساهمون:

ص١٧١٥
زان باده كه باشد همى ز صافى * چون راى ملك روشن و مصفا در روز وغا از غرور كوشش * نه طاس فلك پرطنين آوا

هم در مدح نواب مستطاب و الا اردشير ميرزا

پارسى ترك من آن غيرت ترك ختنا * عنبر و مشك پراكنده به سرو و سمنا ضيمران طرهء او بر ورق ياسمنش * ناردان پستهء او بر شجر نارونا شهد آميخته از خوشى بر لؤلؤ تر * مشك آويخته از كشى بر نسترنا چمن آراسته از خاك و خط و قامت و رخ * چو منش خلق گرفتار بسير چمنا به پرى ماند در پيرهن ديبه نهان * گر پرى را بود از ديبهء چين پيرهنا راست چون بچهء حور است كه هستش به بهشت * بر لب كوثر و در سايهء طوبى وطنا گر بدين حسن درآيد سوى بتخانهء كنگ * شمنانش بپرستند به جاى و ثنا بشكرد جانها از لعل شكر در شكرا * بشكند دلها در زلف شكن بر شكنا زلف مشكينش يك قافله مشك ختن است * لعل نوشينش يك مرسله در عدنا سروقد ماه‌رخ و سيم‌بر و ساده‌سرين * فتنه جان و بلاى دل و آشوب تنا
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1715 | رضا قليخان هدايت