زان باده كه باشد همى ز صافى * چون راى ملك روشن و مصفا
در روز وغا از غرور كوشش * نه طاس فلك پرطنين آوا
هم در مدح نواب مستطاب و الا اردشير ميرزا
پارسى ترك من آن غيرت ترك ختنا * عنبر و مشك پراكنده به سرو و سمنا
ضيمران طرهء او بر ورق ياسمنش * ناردان پستهء او بر شجر نارونا
شهد آميخته از خوشى بر لؤلؤ تر * مشك آويخته از كشى بر نسترنا
چمن آراسته از خاك و خط و قامت و رخ * چو منش خلق گرفتار بسير چمنا
به پرى ماند در پيرهن ديبه نهان * گر پرى را بود از ديبهء چين پيرهنا
راست چون بچهء حور است كه هستش به بهشت * بر لب كوثر و در سايهء طوبى وطنا
گر بدين حسن درآيد سوى بتخانهء كنگ * شمنانش بپرستند به جاى و ثنا
بشكرد جانها از لعل شكر در شكرا * بشكند دلها در زلف شكن بر شكنا
زلف مشكينش يك قافله مشك ختن است * لعل نوشينش يك مرسله در عدنا
سروقد ماهرخ و سيمبر و سادهسرين * فتنه جان و بلاى دل و آشوب تنا