تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1712

مساهمون:

ص١٧١٢
ز آشنا به تو گفتم مباش بيگانه * نگفتمت كه به بيگانه آشنا مىباش
* * *
منم آن درخت بىبر كه شكست بار و برگم * به اميد سايه هركس كه نشست در پناهم
* * *
دردى كه بر دلم تو نهى يادگار خود * گر خود طبيب دل شويم كى دوا كنم
* * *
مدتى شد كز دل من تير خوددارى دريغ * من به اميد چه پيكان تو از دل بركشم
* * *
به جاى وعده يك بوسه صد جان دادم و شادم * نمىدانم گرم يك بوسه مىدادى چه مىكردم

و له

تو بزرگى و زان بزرگى بيش * كه درآيى به عقل دورانديش
* * *
آسمان پيش آستان تو پست * عرش در جنب درگه تو عريش هم ز فيض دل تو بحر قوى * هم ز جود كف تو كان درويش

و له

از مردم زمانه دلا مردمى مخواه * ديوند و ديو را روش آدمى مخواه نام وفا و محرمى اندر جفا مبر * از دل وفا مجوى وز دل محرمى مخواه از حقهء سپهر و ز ميناى روزگار * داروى انبساط و مى خرمى مخواه شايد به انتها برسد ظلم و جور چرخ * بيشى بخواه و اين سمنش را كمى مخواه

و له

با من چو جفاست كار يارم چه كنم * با يار وفاست چون شعارم چه كنم