از اين وظيفهاى كه ز ديوان معين است * پنداشتم عمارت ويران شود نشد
بگذشتم از اساس و گذر كردم از لباس * گفتم كه اين بهاى دو من نان شود نشد
گفتم كه نان به من رسد از كارگاه غيب * اين وجه صرف قهوه و غليان شود نشد
گفتم روم برى ولى اين وجه مرده ريگ * چندانكه بنده عازم تهران شود نشد
1047 واله لگزى داغستانى
از خانزادگان داغستان لكزيه بوده آبا و اجدادش در عهد دولت سلاطين صفويه انار اللّه برهانهم به دار السلطنه اصفهان آمده سكونت گزيده بودند وى در زمان دولت سلطان حسين صفوى معزز بوده و با خديجه نام عمزادهء خود محبتى تمام مىداشته در غلبهء افاغنه بر صفويه و تصرف اصفهان معشوقه به دست افاغنه درافتاد بيچاره با اين درد بىدرمان تاب توقف نياورده فرار اختيار نموده به بندر عباسى و از آنجا به ولايات هندوستان رفته مدتها در سلك ارباب مناصب آن ولايت منسلك بود و در مفارقت محبوبهء خود نالهها كرد و نظمها سرود كه به نظر رسيده و تذكره بر احوال و اقوال شعراى متقدمين و متأخرين نوشته به انجام رسيد از جمله در احوال معاصرين از حاجى لطفعلى بيگ آذر نوشته كه برادرزادهء ولى محمد خان حاجى سرور بيگدلى است و در بيست و دوسالگى است و دوسه بيتى از او نوشته و شرح حال نيكويى نگاشته چون آن تذكره به ايران رسيد حاجى نيز احوالى نيكو ازو ذكر نكرده على الجمله در سال 1265 بهندوستان درگذشت قرب چهار هزار بيت ديوان داشته بعضى اشعار او را وقتى در تذكرهء وى ديدهام و اين چند بيت و رباعى را از آنجا برگزيده از اوست :
غزليات
انديشهء كس راه به كنه تو ندارد * هر چيز كه هست از تو نشان هست و نشان نيست
* * *