تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1707

مساهمون:

ص١٧٠٧
به بهار مى طلب كن منشين به كار ديگر * كه بسى اميد خواهد كه رسد بهار ديگر
* * *
ديدهء باز و ضبط دل جذبهء عشق و ستر غم * بار چنين كه مىبرد تا من مبتلا برم
* * *
از من طمع مداريد آيين زهد و تقوى * چندين هنر مرا هست ليك اين هنر ندارم اين ترك حيله‌گر كيست كين شهر ساخت يغما * وز هركه باز جويم گويد خبر ندارم
* * *
جوينده اكسير و طلبكار وصالت * مردند و همان در سرشان فكر محالى يك‌عمر شكايت ز غم هجر تو دارم * گر دست دهد يك‌نفسم با تو مجالى مى فاش خوردن اولى ز طريق زهد رفتن * كه سرور بيخودى به كه غرور خودپرستى نفسى به خويش بازآى ادبى به چشم خود كن * كه به ما خبر ندارى كه چه مىكند به مستى
* * *
اى آنكه از چشم و دهان گه نقل و گه مى مىدهى * من نيز دارم قسمتى آن مرا كى مىدهى من مستمندم مفلسى خون جگر نوشم بسى * تو باده با هر ناكسى هى مىخورى هى مىدهى

قطعه

دردا كه از ستيزهء چرخ ستيزه‌كار * هر كار را كه خواستم آن‌سان شود نشد مأيوس از آسمان چو شدم گفتم اين گره * باز از عنايت شه ايران شود نشد گفتم شه ار به حال گدايان نظر نكرد * رحمى به من ز صاحب ديوان شود نشد گفتم كه صدر را نبود گر مجال آن * كامم روا ز خواجه دوران شود نشد گفتم درين معامله يادآورى سزاست * جمعى شدند يار كه عنوان شود نشد گفتم به نزد خواجه شفيعى همىبرم * كردم گمان كه واسطه قرآن شود نشد گفتم كنم قناعت و اين پنج رو و زه عمر * جهد آورم كه زود به پايان شود نشد