در شباب اندر در پوست نگنجيده * وين زمان پيرى خود ديده و رنجيده
اينچنين است بلى كار نسنجيده * مرد آخربين هرگز نبرد خسران
* * *
آن بداق آيد با خرقه و عمامه * راست بنموده به تن سبزترين جامه
چون يكى واعظك به خرد علامه * گرم سازد به چمن شورش و هنگامه
گرد تا گردش از خاصه و از عامه * همه تن گوش كه تا خود چه دهد فرمان
* * *
نسترن خيمه و خرگاه به بستان زد * نغز چترى گهرآگين به گلستان زد
خاصه اين پرده براى دل مستان زد * بهر ساغركشى بادهپرستان زد
طاق گردونى در باغ به دستان زد * سربهسر كوكب و هر كوكب او رخشان
* * *
همه چشماند كه گل كى به چمن آيد * به سرافرازى نسرين و سمن آيد
آن غريب سفرش سوى وطن آيد * شاد بنشيند و بلبل به سخن آيد
چون من آن روز كه سالا زمن آيد * پاى تا فرق زبان گردم و مدحتخوان
فى المسمط
باز در آفاق راند لشكر جرار دى * ناميه از كار ماند از چه ز نيرنگ وى
سرما بفشرد پاى در ما بفسرد پى * ساقى مجلس هلا چارهگرى سازهى
ساتكنى پر بيار ز آتش جانسوز مى * كامد چيزى چنان درخور روزى چنين
* * *
لشكر دى مه به خشم سوى چمن تاخته است * ز ابر سياه و سفيد چتر برافراخته است
بر سر اطفال باغ خنجر كين آخته است * يكسره اشجار را خانه بپرداخته است
سرو سهى زان ميان خود به در انداخته است * آرى ز آزادگان كس نكشد هيچ كين
* * *
اين دى ديوانه باز روى بناورد كرد * همچو هزبران ز برف سوى هوا گرد كرد