تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1702

مساهمون:

ص١٧٠٢
مى خور ز گنه مهراس از بيم سقر كامروز * ما سرخط آزادى از بيم سقر گيريم
* * *
امروز جهان يكسر در عشرت و عيش آمد * چون نجل ابو طالب سالار قريش آمد
* * *
ميرى كه چو شمشيرش بيرون ز غلاف آيد * هر لحظه هزيمتها بر اهل خلاف آيد خصم ار به مثل كوهيست هر ضربهء تيغ او * از كتف بران آمد وز فرق به ناف آيد عكسى فتد از تيغش گر بر سپر گردون * چون كوه به هر قطريش صد جاى شكاف آيد رمزى به دل پاكش پوشيده و پنهان نيست * عكسى نشود پنهان چون آينه صاف آيد
* * *
بر صفحهء دل حرزيست حب اسداللهش * هرروزه ز نو لطفى است با ناصر دين شاهش

فى الترجيع

خوش آنكه مرا بود روان خاطر و خامه * بر گفتهء من شيفته هر خاصه و عامه شد ياوه مرا وجد و همى شاعر بىوجد * ماند به يكى غازى بىجوشن و لامه چيزى كه بجا مانده مرا از هنر و علم * دو پاره كتابست و يكى كهنه عمامه بىخدمت سالار مرا تنگ بود كار * تا رفته ازين ملك به خير و به سلامه ميرى كه جهان هنر و چرخ تميز است * نزد ملك و پيش خداوند عزيز است
* * *
مداح ويم ليك ازو بس گله دارم * دارم ادب اما چقدر حوصله دارم با آنكه خبر داشت ز من بنده كه در پارس * تنها نه غم خود غم يك سلسله دارم با آنكه خبر يافت ز وارونى بختم * وين خانهء ويرانه كه از زلزله دارم با آنكه بد آگاه كه در حيطهء اين ملك * نه مزرع و نه باغ و نه گاو و گله دارم يك‌بار نفرمود كه در كشور شيراز * ز احباب يكى داعى بىمنزله دارم ميرى كه جهان خرد و چرخ تميز است * نزد ملك و پيش خداوند عزيز است
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1702 | رضا قليخان هدايت