تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1700

مساهمون:

ص١٧٠٠
صورت حلم وى ار تميمه بسازد * زورق ايمن شود ز لطمهء توفان

بهاريه

فكند از سبزهء خود رو به صحن باغ و طرف جو * صبا چون خادمان كو ز هر سو ديبهء رنگين بهار از چپ و از دامن بزد زرينه و لادن * به جعد سنبل و سوسن به چهر سورى و نسرين درخشان چون بت زيبادرون كرتهء ديبا * همه خوش‌فر و خوش‌سيما همه خوش‌طرز و خوش‌آيين همى با نعره و مويه به هر سو ابر در پويه * گه از بابل به آمويه گه از كابل به قسطنطين دل لاله است گر ايدون دلى را بنگرى پرخون * بود چشم سحاب اكنون اگر چشمى سرشك‌آگين

در صفت ايام صيف

دراز شد سفر مهر در حظيرهء ماه * گفت باز كه عمر سفر بود كوتاه مهى فزون نبود تا كه مه به خرچنگ است * ولى به ديده ز سالى فزون‌تر است آن ماه بلى ز چنگل خرچنگ دير به جهد مرد * اگرش صولت شير است و حيلت روباه مگر كه مهر برودت ز طبع سرطان يافت * ز تاب گرما آنجا مقام جست و پناه چو بط سمندر بر روى شط كند عبره * كه تف نيران پيداست از خلال مياه چو باده در خم جوشد درون فرغر آب * چو خس در آتش سوزد به پاى جوى گياه ز بس‌كه سيل عرق مىشود برون ز عروق * ز جوف جامه نشايد برون شدن به شناه همىنداند كس در ليالى تشريق * كه بر سرش تف مهر است يا كه پرتو ماه سپهر آينهء زنگ خورده را ماند * ز قطعه‌هاى سحاب از غبارهاى سياه به خيش‌خانه همى مرد منقلب گردد * چنان كه زر گدازيده در ميانهء كاه