سمندر گر باب اندر چو بطان آشنا گيرد * تو بينى كاب و آتش هر دو در طبعند يكسانش
زمين چون بوتهء سيماب گش بنهند در آتش * همان سيماب صاعد گشته كوكبهاى رخشانش
هوا چون كورهء تابان و مهر آن زر تفسيده * كه تابد صيرفى تا آورد خالص به ميزانش
اگر كس چوبهء تيرى كند پرتاب زى بالا * فراشيب ار شود بىشبهه گردد نرم پيكانش
تعالى اللّه بتى دارم كه دلها گوى چوگانش * بهرجا خاطرى بينى چو من بينى گروگانش
ز مژگان ريزدم لؤلؤ از آن دو شقه لؤلويش * ز چشمان خيزدم مرجان از آن يك حقه مرجانش
اگر در حقهء مرجان نديدى شقهء گوهر * درون پستهء خندان ببين دو رسته دندانش
دلم كز جادويى هاروت بابل را سبق گفتى * معلق گشته چون هاروت در چاه زنخدانش
چنان كان ترك ترساوش چليپا سازد از گيسو * اگر ديدى شدى چون شيخ صنعان شوخ كنعانش
امام پارسا گر اين غلام پارسى بيند * عجب گر ماند اندر دل هواى حور و غلمانش
دلش سخت است و پيمان سست و من دايم درين سودا * كه پيمانش شود چون دل و يا دل همچو پيمانش
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1698
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٦٩٨