تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1697

مساهمون:

ص١٦٩٧

در ذكر تب و بيمارى خود گويد

چون تن بفسرد از سرما بران تب شعله افروزد * چنو كافر كه حق از زمهرير آرد به نيرانش من اندر نعره و در بستر از تب شعله افتاده * چو آن شيرى كه آتش درفتد اندر نيستانش به هردم از طبيبان نسختى آيد مرا نونو * كه عمر آيد به پايان چون بخوانم تا به پايانش بجوشانند و بفشارند از آن سازند جلابى * كه تا كس لب نهد بر آن يقين بر لب رسد جانش دوا از لب فرونارفته كز در نو به بازآيد * بدان چستى كه گويى باد صرصر بوده يكرانش از اين‌ها جمله بگذشته مرا اين درد مىكاهد * كه هركس هرچه از من بشنود خواند به هذيانش مگر يزدان علاج اين‌چنين رنجى كند ور نه * نه جالينوس تاند چاره فرمودن نه لقمانش دو مه زين بيشتر بود آنكه باغ از فر فروردين * چنان بودى كه بودى طعنه‌ها بر باغ رضوانش به بستان حله‌ها از نسج بوقلمون و نسرينش * به صحرا كله‌ها از ابر فروردين و نيسانش كنون گر هيچ تابت هست رو از خانه زى بستان * يكى بنگر چه آفتها رسيد از ماه سرطانش
* * *
به سنگ ار تاب مهر افتد و فرسوزد چو حراقش * به كوه ار باد صبح آيد فروسنبد چو سوهانش