سد اسكندر كه ره بر فتنهء يأجوج بست * فتنهء چشمش برون صد باره زان سد مىرود
چون بيندازد قبا عكسى بود در آينه * ور رود در انجمن روح مجرد مىرود
هم در زمان زلزله گويد
خزيده من به يكى حفره و در اطرافم * گرفته خاك به مانند مردگان در گور
ز خاكها چو برآيم به جدوجهد تمام * دوباره لغزم و واپس فتم به خانه چو مور
ز بس به راهگذر نقب هر طرف زدهاند * زمين شد است مشبك چو خانهء زنبور
تلال خاك چنان سركشيده بر افلاك * كه چرخ زار و سته گردد از عبور و مرور
فروغ شمس به چشم آيد از فراز تلال * چنان كه روشنى آتش از ميان تنور
ز بسكه خاك در اين خانه روز رفته به چاشت * هنوز خانهء همسايه چون شب ديجور
بعيد نيست كه مردم شوند منكر حشر * كه ره نمانده كه خيزند مردگان ز قبور
و له ايضا
دل تا قيامت نايد از زلفت بدر * لا بد من صنعا و ان طال السفر
خواهد برون آمد ولى چون آيد او * زنجير و غلها باشدش بر پا و سر
مسكين كجا تاند شدن زين سخت ره * تا بجهد از دامى بود دامى دگر
چون شبروان پويد همى در تيرهشب * تا كس مباد از رفتنش يابد خبر
خضر است كش افتاده در ظلمات ره * مانا كه از لعل لبت جويد خبر
تركا گر آن گيسوى پرچين واكنى * تيره كنى از خاوران تا باختر
دلها در او يا بى گره اندر گره * جانها در او بينى حشر اندر حشر
تا بگذرى بر غاليه سايد قدم * تا بنگرى بر ضيمران آيد نظر
دشت مغان گردد همه سطح زمين * ازبسكه مار آيد برون از بوم و بر
مشكو شود چون كوى مصر از ساحران * هر سو گرازان گرزه مارى براثر
گيتى شود بر حلقه و پردايره * چون درگه بارندگى سطح شمر
يا خود حكيمى كرده طومارى عيان * هر سو نگارد شكلى از علم اكر