تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1695

مساهمون:

ص١٦٩٥
سد اسكندر كه ره بر فتنهء يأجوج بست * فتنهء چشمش برون صد باره زان سد مىرود چون بيندازد قبا عكسى بود در آينه * ور رود در انجمن روح مجرد مىرود

هم در زمان زلزله گويد

خزيده من به يكى حفره و در اطرافم * گرفته خاك به مانند مردگان در گور ز خاكها چو برآيم به جدوجهد تمام * دوباره لغزم و واپس فتم به خانه چو مور ز بس به راهگذر نقب هر طرف زده‌اند * زمين شد است مشبك چو خانهء زنبور تلال خاك چنان سركشيده بر افلاك * كه چرخ زار و سته گردد از عبور و مرور فروغ شمس به چشم آيد از فراز تلال * چنان كه روشنى آتش از ميان تنور ز بس‌كه خاك در اين خانه روز رفته به چاشت * هنوز خانهء همسايه چون شب ديجور بعيد نيست كه مردم شوند منكر حشر * كه ره نمانده كه خيزند مردگان ز قبور

و له ايضا

دل تا قيامت نايد از زلفت بدر * لا بد من صنعا و ان طال السفر خواهد برون آمد ولى چون آيد او * زنجير و غلها باشدش بر پا و سر مسكين كجا تاند شدن زين سخت ره * تا بجهد از دامى بود دامى دگر چون شب‌روان پويد همى در تيره‌شب * تا كس مباد از رفتنش يابد خبر خضر است كش افتاده در ظلمات ره * مانا كه از لعل لبت جويد خبر تركا گر آن گيسوى پرچين واكنى * تيره كنى از خاوران تا باختر دلها در او يا بى گره اندر گره * جانها در او بينى حشر اندر حشر تا بگذرى بر غاليه سايد قدم * تا بنگرى بر ضيمران آيد نظر دشت مغان گردد همه سطح زمين * ازبس‌كه مار آيد برون از بوم و بر مشكو شود چون كوى مصر از ساحران * هر سو گرازان گرزه مارى براثر گيتى شود بر حلقه و پردايره * چون درگه بارندگى سطح شمر يا خود حكيمى كرده طومارى عيان * هر سو نگارد شكلى از علم اكر