تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1692

مساهمون:

ص١٦٩٢
ز مشك و بان گهى كمند آورد * ز قرص مه گهى سپر مىكند اگر كنم به چشم مستت نگاه * چو يك قرابه مى اثر مىكند خيال وصل تو دلم كرد خون * چو مى فزون خورى ضرر مىكند لب تو اين‌قدر شكر ناورد * مگر حديث من ز بر مىكند

و له ايضا

خوشا روزا كه هم نوروز آيد هم بهار آيد * زمين پارس از نزهت بهار قندهار آيد به چشم اندر همى تا بنگرى نقش بديع آيد * به گوش اندر همى تا بشنوى صوت هزار آيد چمن چون صحف انگليون پر از نقش و صور گردد * زمين چون پر بوقلمون پر از زيب و نگار آيد هوا داودسان بر آب بىآهن زره بافد * زمين مريم‌صفت از روح بىشوهر به بار آيد مگر حشر طبيعى همره باد ربيعى شد * كه هر بنهفته كاندر خاك بينى آشكار آيد به يادم روى آن دلبر چو در شبهاى تار آمد * مهم در بزم تابد آفتابم در كنار آيد كجا قامت نمايد بىقيامت شور حشر آيد * كجا گيسو گشايد روز روشن شام تار آيد چو پويد در بساط عيش گل رويد سمن رويد * چو آيد در ميان بزم عيد آيد بهار آيد گر او غازى هرآن زخمى كه بينى دل‌نشين بينى * ور او ساقى هرآن خمرى كه نوشى خوشگوار آيد