تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1693

مساهمون:

ص١٦٩٣
ز بس خون دل ما خورد بيمار است چشمانش * بلى بيمار گردد هركه او بسيار خوار آيد به شام تيره از زلف درازش گر سخن رانى * درست آن تيره‌شب پيوسته با روز شمار آيد چو مو بسيار ماند مار گردد اين شگفتى بين * كه زلف او همان موى است و يا كردار مار آيد يكى ز اخترشناسان حكم رفت امسال و من ديدم * كه ملك روم بىشبهت به دست زنگبار آيد چو كردم تجربت اين گفته رمزى بود سربسته * كه اطراف رخش مقهور خط مشكبار آيد سواد طره‌اش بر غره چون نعلى است بر آتش * كه چون افتد بتاب از وى جهانى بىقرار آيد اگر كس اصل خود داند غرور و عجب نتواند * كه اصل هركس از خاكست و از خاك انكسار آيد خداجويى و خودجويى به هم باللّه نياميزد * كه كس نشنيده در گيتى كه از يك دل دو كار آيد كسى كش حبه‌اى افيون پريشان كرد و ديگرگون * اگر فخر از توانايى كند از فخر عار آيد چو مايى و منى از پاك يزدان غنى زيبد * تو را از عجز عزت زايد از خوارى فخار آيد

ايضا در مدح نواب مؤيد الدوله

چون فلك هرروزه بر رنگى مجدد مىرود * خرم آن كز رنگها يكسر مجرد مىرود