تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1690

مساهمون:

ص١٦٩٠
چشم تو سؤال دل مرا * از نيم نگه داده صد جواب سيماب صفت دل بلرزدم * رويت چو برون آيد از نقاب

و له ايضا

هرگه كه ياد مىكنم از شهر و از وطن * چون زخم‌خورده مار درآيم به پيچ‌وتاب هند از كجا و پارس زهى آرزوى دور * اين طرفه در خيال توان يافت يا به خواب بحرى به چشم دارم و بحرى به پيش چشم * كو صولت نهنگ و كجا نيروى عقاب هرچند هند ملك سرور است و جاى عيش * بر من بود چو حفرهء نارانهء عجاب

در صفت زلزلهء شيراز و شرح حال اهالى آن بلد گفته

دل در غم خاطر دژم و سينه به تاب است * شهرى به خروش است و جهانى به عذابست گيتى همه با ولولهء روز نشورست * عالم همه با غلغلهء يوم حسابست آن خانه كه بر جاى بود خانهء مور است * آن كاخ كه بر پاى بود كاخ حبابست يك‌لحظه نيفتد ز تزلزل كره خاك * گويى كه يكى جوز تهى بر سر آبست شد تيره جهان زان كه زمين نيمى بر جاست * وان نيم دگر بر رخ خورشيد حجابست آمد كرهء خاك به مانند يكى گوى * كز لطمهء چوگانش به هر گوشه شتابست گه پاره به گردون شود آن‌سان كه تو گويى * او را دو پر كركس و دو بال عقابست خلقى ز بنا كرده خود زار و هلاكند * چون كرم بريشم كه هلاكش ز لعابست كس را برد ار خواب بر اين خاك مشوش * طفلى است كه در دامن گهواره به خوابست آن مرد كه از نعرهء شيران نهراسد * زين واقعه دهشت‌زده از پر غرابست از زلزله در شهر دگر سايه گهى نيست * گر بر سر كس سايه‌اى افتد ز سحابست جز سايهء ممدود شهنشاه جوان‌بخت * كو سايهء حق از همه رو وز همه بابست يك‌نيمه چو كفتار وطن ساخته در خاك * بر خاك دگر نيمه غريوان چو غرابست