تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1691

مساهمون:

ص١٦٩١

و له

عيد بازآمد و اسباب طرب پدرام است * بخت يار است و فلك ياور و اختر رام است نفسى خوش به طرب كوش كه اين يك‌نفس است * مرد را فى المثل ار حاصلى از ايام است چارهء سردى دى جامه پشمين نكند * ما و آن آتش افروخته كاندر جام است ساده و باده و نقل و گل و مزمار بخواه * كه ازين پنج همه كار طرب پدرامست در زمستان كه گل ايدر به گلستان نبود * زيب محفل بت گل‌روى و مى گل‌فام است گر زرت نيست بكن وام كه ما را ديريست * نقدتر وجهى از اسباب معيشت وامست و گرت وام فزون گشته و كامت نه رواست * عون شهزاده برآرندهء چندين كام است نصرة الدوله ملك‌زاده فيروزلقب * كه عيان نصرة و فيروزيش اندر نامست در نيام اندر شمشير وى و صورت فتح * چون دو مغز است كه بنهفته به يك بادامست

و له

به خشم چشم تو نظر مىكند * شدست مست و شور و شر مىكند به حيرتم ز مژه‌ات كز اثر * به سينه كار نيشتر مىكند به حيرتم ز زلف تو كاين سيه * چه ساحريست اين‌قدر مىكند گهى بر آن دو رخ كله مىشود * گهى بر آن ميان كمر مىكند
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1691 | رضا قليخان هدايت