و له
عيد بازآمد و اسباب طرب پدرام است * بخت يار است و فلك ياور و اختر رام است
نفسى خوش به طرب كوش كه اين يكنفس است * مرد را فى المثل ار حاصلى از ايام است
چارهء سردى دى جامه پشمين نكند * ما و آن آتش افروخته كاندر جام است
ساده و باده و نقل و گل و مزمار بخواه * كه ازين پنج همه كار طرب پدرامست
در زمستان كه گل ايدر به گلستان نبود * زيب محفل بت گلروى و مى گلفام است
گر زرت نيست بكن وام كه ما را ديريست * نقدتر وجهى از اسباب معيشت وامست
و گرت وام فزون گشته و كامت نه رواست * عون شهزاده برآرندهء چندين كام است
نصرة الدوله ملكزاده فيروزلقب * كه عيان نصرة و فيروزيش اندر نامست
در نيام اندر شمشير وى و صورت فتح * چون دو مغز است كه بنهفته به يك بادامست
و له
به خشم چشم تو نظر مىكند * شدست مست و شور و شر مىكند
به حيرتم ز مژهات كز اثر * به سينه كار نيشتر مىكند
به حيرتم ز زلف تو كاين سيه * چه ساحريست اينقدر مىكند
گهى بر آن دو رخ كله مىشود * گهى بر آن ميان كمر مىكند