چون به صحرا مىروى صيد از تو بگريزد به جهد * ما خود آييمت به پاى خويشتن در چنبرا
ور به صيد وحش پويى از سليحى ناگزير * ليك گاه صيد ما نايد سليحى در خورا
زان كه از ابرو و مژگان وز نگاه غمزه بار * هم كمان و تير دارى هم سنان و خنجرا
دام اگر بايد سر گيسوى پرچين باز كن * تا درآيد يك جهان دل در كمندت اندرا
راستى در تير لازم باشد و مژگان تو * با همه كژى خلد در دل چو سوزان نشترا
گر ز ننگ لاغرى ما را نيارى در كمند * هم شود فربى به فتراك تو صيد لاغرا
ور ز رحمت بر سر ما تيغ نتوانى كشيد * باك نبود چون دهد تيغت حيات ديگرا
در مدح نواب طهماسب ميرزاى مؤيد الدوله
اى به رخ مهر و به قد سرو و به بر ياسمنا * شوخ ياقوتلب و لعبت سيمين بدنا
مشرق مهر و مهى مطلع ناهيد و سهيل * تنگ قند و شكرى باغ گل و ياسمنا
غارت عقل و دلى دشمن آرام و شكيب * فتنهء بوم و برى و لولهء مرد و زنا
شده گره در گره اسباب غمم تا كه تراست * طرهء خم به خم و زلف شكن در شكنا
سخت سختم بگزد عقرب زلفت ليكن * عنقريب است شود سست و شود ممتحنا
كانجمن كرده بر آن عقرب موران خطت * عقرب آرى فتد از مور بذل و محنا
دارم از چشم تو در زلف تو نهمار شگفت * كه دگرگونه بود فنشان در چشم منا
اين بود هندو و آن صاحب تير است و كمان * اين بود آهو و آن آرد نافه ختنا
آن بود جادوى و اين بر رخ مه سازد دود * اين بود شبرو و آن گشته شبيخون فكنا