تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1688

مساهمون:

ص١٦٨٨
چون به صحرا مىروى صيد از تو بگريزد به جهد * ما خود آييمت به پاى خويشتن در چنبرا ور به صيد وحش پويى از سليحى ناگزير * ليك گاه صيد ما نايد سليحى در خورا زان كه از ابرو و مژگان وز نگاه غمزه بار * هم كمان و تير دارى هم سنان و خنجرا دام اگر بايد سر گيسوى پرچين باز كن * تا درآيد يك جهان دل در كمندت اندرا راستى در تير لازم باشد و مژگان تو * با همه كژى خلد در دل چو سوزان نشترا گر ز ننگ لاغرى ما را نيارى در كمند * هم شود فربى به فتراك تو صيد لاغرا ور ز رحمت بر سر ما تيغ نتوانى كشيد * باك نبود چون دهد تيغت حيات ديگرا

در مدح نواب طهماسب ميرزاى مؤيد الدوله

اى به رخ مهر و به قد سرو و به بر ياسمنا * شوخ ياقوت‌لب و لعبت سيمين بدنا مشرق مهر و مهى مطلع ناهيد و سهيل * تنگ قند و شكرى باغ گل و ياسمنا غارت عقل و دلى دشمن آرام و شكيب * فتنهء بوم و برى و لولهء مرد و زنا شده گره در گره اسباب غمم تا كه تراست * طرهء خم به خم و زلف شكن در شكنا سخت سختم بگزد عقرب زلفت ليكن * عن‌قريب است شود سست و شود ممتحنا كانجمن كرده بر آن عقرب موران خطت * عقرب آرى فتد از مور بذل و محنا دارم از چشم تو در زلف تو نهمار شگفت * كه دگرگونه بود فنشان در چشم منا اين بود هندو و آن صاحب تير است و كمان * اين بود آهو و آن آرد نافه ختنا آن بود جادوى و اين بر رخ مه سازد دود * اين بود شب‌رو و آن گشته شبيخون فكنا
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1688 | رضا قليخان هدايت