در مدح والد ماجد خويش جناب وصال گويد
همىبجوشد جانم ز انبه اندوه * همىبتوفد مغزم ز كثرت سودا
ز گلستان جهانم به ديده خار ستم * ز منجنيق سپهرم به سينه سنگ جفا
به ديده هر سو موييم نشترى سوزان * به سينه هردم گرميم صارمى برا
قضا نصيب من از خرمى تو پندارى * نهاده در دهن شير و كام اژدرها
ز بسكه چشمم پالوده لختلخت جگر * درست گويى پالا و نيست خون پالا
دلم به آدميان هيچگونه نگرايد * كه در نبيرهء آدم نماند صدق و صفا
به نطفه سه مواليد سربهسر خلل است * كه چارشان به مثل مام و هفتشان آبا
دريغ بر من اگر زان كه باز نرهاند * ز خيل حادثهام عون سيد الشعراء
خديو ملك هنر صاحب فرشته سير * جمال مملكت فارس قدوة الادباء
وصال مالك ملك سخن كه روح القدس * كند معاونتش گاه فكرت و انشا
صرير كلكش غم بگسلاند از خاطر * شميم خلقش گل بشكفاند از خارا
به معن طعن زند دست او به گاه كرم * به فضل بذل كند طبع او به وقت سخا
توان بشعر ترش زاب داشتن مشغول * هرآنكه را بود اندر به طبع استسقا
آيا ستودهخصالى كه راه مىنبرد * به منتهاى كمال تو فكرت دانا
تو رهنمايى و ناقوس بشكند راهب * تو وعظ خوانى و زنار بگسلد ترسا
به سنگ خاره درآيد عنايت تو فروغ * ز خاك شوره دماند ولايت تو گيا
به خدمت تو سبق خوانده عقل چون اطفال * به حضرت تو كمر بسته چرخ چون جوزا
وقار نزد تو نام ادب برد هيهات * وقار پيش تو عرض هنر دهد حاشا
نه هر غبار كه تن بركشد فشاندنم * نه هر درخت كه قد بركشد دهد خرما
اگر بگويم ز انفاس خوش مسيح دمم * مسيح يكشبهام من نيم مسيح سما
و له
اى نگار خلخى صورت كه روى و موى تو * اين يكى سوسن برآرد وان دگر سيسنبرا