تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1687

مساهمون:

ص١٦٨٧

در مدح والد ماجد خويش جناب وصال گويد

همىبجوشد جانم ز انبه اندوه * همىبتوفد مغزم ز كثرت سودا ز گلستان جهانم به ديده خار ستم * ز منجنيق سپهرم به سينه سنگ جفا به ديده هر سو موييم نشترى سوزان * به سينه هردم گرميم صارمى برا قضا نصيب من از خرمى تو پندارى * نهاده در دهن شير و كام اژدرها ز بس‌كه چشمم پالوده لخت‌لخت جگر * درست گويى پالا و نيست خون پالا دلم به آدميان هيچ‌گونه نگرايد * كه در نبيرهء آدم نماند صدق و صفا به نطفه سه مواليد سربه‌سر خلل است * كه چارشان به مثل مام و هفتشان آبا دريغ بر من اگر زان كه باز نرهاند * ز خيل حادثه‌ام عون سيد الشعراء خديو ملك هنر صاحب فرشته سير * جمال مملكت فارس قدوة الادباء وصال مالك ملك سخن كه روح القدس * كند معاونتش گاه فكرت و انشا صرير كلكش غم بگسلاند از خاطر * شميم خلقش گل بشكفاند از خارا به معن طعن زند دست او به گاه كرم * به فضل بذل كند طبع او به وقت سخا توان بشعر ترش زاب داشتن مشغول * هرآن‌كه را بود اندر به طبع استسقا آيا ستوده‌خصالى كه راه مىنبرد * به منتهاى كمال تو فكرت دانا تو رهنمايى و ناقوس بشكند راهب * تو وعظ خوانى و زنار بگسلد ترسا به سنگ خاره درآيد عنايت تو فروغ * ز خاك شوره دماند ولايت تو گيا به خدمت تو سبق خوانده عقل چون اطفال * به حضرت تو كمر بسته چرخ چون جوزا وقار نزد تو نام ادب برد هيهات * وقار پيش تو عرض هنر دهد حاشا نه هر غبار كه تن بركشد فشاندنم * نه هر درخت كه قد بركشد دهد خرما اگر بگويم ز انفاس خوش مسيح دمم * مسيح يك‌شبه‌ام من نيم مسيح سما

و له

اى نگار خلخى صورت كه روى و موى تو * اين يكى سوسن برآرد وان دگر سيسنبرا