به ملكى كه عنين فحولش تناتن * به مرزى كه نادان رجالش سراپا
عقيم ار شود طبع حجت مياور * خموش ار بود كلك دعوت مفرما
فروشوى دفتر چو عار است دانش * فروبند دكان چو خوار است كالا
در جواب نامهء وصال گويد
اگرچه ما همه جهل و خلاف ورزيديم * كه بر وصال گزيديم رنج هجران را
به فخر من پدر از لطف نامهاى بنگاشت * بدان صفت كه خدا بر رسول قرآن را
به روزگار يكى چامه و يكى نامه * چنان فتاد كه حيران كند سخندان را
يكى ز پورى محبوب اهل بينش را * يكى ز پيرى مطلوب اهل ايقان را
يكى پسر به پدر تحفه داد تا بخشد * سرور و نور و فرح طبع و ديده و جان را
يكى پسر به پدر هديه كرد تا بدهد * ثبات و وقر و يقين قلب و فكر و ايمان را
يكى به چرخ رسانيد قدر و جاه وقار * يكى ز رنج رهانيد پير كنعان را
در آن كتاب عتابى ولى ز روى صواب * كه بر بهشت چه بگزيدهايد نيران را
چه باغها كه پدرتان ز طبع تعبيه كرد * كه طعنها است از آنها رياض رضوان را
در آن ز قد و رخ و خط و زلف معشوقان * نهاده سرو و گل و ياسمين و ريحان را
تفو به همت كوتاهتان كه بگزيديد * به بوستان ارم همچو جغد ويران را
و له ايضا
بندهام از جان بريد صاعقه پى را * گر بسپارد ز شوق ساحت رى را
بر در خاقان دينپناه گرايد * كس نسپارد اگرچه فرق جدى را
همچو سپهر از كمال عجز ببوسد * از قبل بندهء آستانهء وى را
گويدش اى خسروى كه قصهء جودت * ساخته طى داستان حاتم طى را
جيش عدو را فرونوردد تيغت * چو نان خورشيد درنوردد فى را
هست نياكانت را مفاخرت از تو * چون ز نبى افتخار كعب و قصى را
حزم تو داند رموز كار قضا را * همچو سراييل سر خواب نبى را