تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1684

مساهمون:

ص١٦٨٤
به ملكى كه عنين فحولش تناتن * به مرزى كه نادان رجالش سراپا عقيم ار شود طبع حجت مياور * خموش ار بود كلك دعوت مفرما فروشوى دفتر چو عار است دانش * فروبند دكان چو خوار است كالا

در جواب نامهء وصال گويد

اگرچه ما همه جهل و خلاف ورزيديم * كه بر وصال گزيديم رنج هجران را به فخر من پدر از لطف نامه‌اى بنگاشت * بدان صفت كه خدا بر رسول قرآن را به روزگار يكى چامه و يكى نامه * چنان فتاد كه حيران كند سخن‌دان را يكى ز پورى محبوب اهل بينش را * يكى ز پيرى مطلوب اهل ايقان را يكى پسر به پدر تحفه داد تا بخشد * سرور و نور و فرح طبع و ديده و جان را يكى پسر به پدر هديه كرد تا بدهد * ثبات و وقر و يقين قلب و فكر و ايمان را يكى به چرخ رسانيد قدر و جاه وقار * يكى ز رنج رهانيد پير كنعان را در آن كتاب عتابى ولى ز روى صواب * كه بر بهشت چه بگزيده‌ايد نيران را چه باغها كه پدرتان ز طبع تعبيه كرد * كه طعنها است از آنها رياض رضوان را در آن ز قد و رخ و خط و زلف معشوقان * نهاده سرو و گل و ياسمين و ريحان را تفو به همت كوتاهتان كه بگزيديد * به بوستان ارم همچو جغد ويران را

و له ايضا

بنده‌ام از جان بريد صاعقه پى را * گر بسپارد ز شوق ساحت رى را بر در خاقان دين‌پناه گرايد * كس نسپارد اگرچه فرق جدى را همچو سپهر از كمال عجز ببوسد * از قبل بندهء آستانهء وى را گويدش اى خسروى كه قصهء جودت * ساخته طى داستان حاتم طى را جيش عدو را فرونوردد تيغت * چو نان خورشيد درنوردد فى را هست نياكانت را مفاخرت از تو * چون ز نبى افتخار كعب و قصى را حزم تو داند رموز كار قضا را * همچو سراييل سر خواب نبى را