تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1681

مساهمون:

ص١٦٨١
تو نيز همچو باز مشو ميهمان زال * جبريل‌وار در صف كروبيان درا چون ماكيان چه خواهى ازين فوج خاكيان * همچون فرشته بر صف افلاكيان برا ور خود به پارس پاى رحيلت شكسته است * مدحى بگوى و نايب خود ساز مر مرا تو صاحب‌هنر ملك اينجا هنرپرست * رو مدح بىحد آر و ببين لطف بىمرا آمد ازو چو مژدهء لطف ملك به من * گفتى رسيده مژدهء رحمت به كافرا بنياد مدح كردم و شعرى به چابكى * گفتم اگرچه مدح چنين نيست در خورا

و له

كى بارگاه جاه تو از چرخ برترا * مير معظمستى و شاه مظفرا هرگه كه نام خلق تو شاعر بيان كند * گيتى كند چو عرصهء تبت معطرا تيغ كجت به غزوهء گرگان همان نمود * كاندر غزاى بدر و احد تيغ حيدرا با ذو الفقار تيغ تو ابن عم است از آنك * از اين دو يافت نصرت دين پيمبرا سوزنده صارم تو نيارد كسى به وهم * الا مگر بود به طبيعت سمندرا گر ذكر مرديت شنود گوش حامله * نايد ز بطن او ابد الدهر دخترا

در زمان توقف هندوستان به مدحت سيد حسن حسينى آقا خان گفته

الا باد صبا از من بگو آن ترك بدخو را * كه ماهى بيشتر شد تا ز ما بنهفته‌اى او را بس است آن رنج سى روزه كه شد در زهد و در روزه * يكى بدرود مسجد گوى و زينت‌بخش مشكورا ملال غربت انده‌زاست بگشا خم صهبا را * هلال عيد ناپيداست بنما خم ابرو را بگير آن ساغر و ميناى و محفل باغ مينو كن * كه اجر روزه‌داران كرد يزدان باغ مينو را