تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1682

مساهمون:

ص١٦٨٢
بس است آن سبحه و مصحف بيار آن بربط و قرقف * گهى اين و گهى آن عدل اگر خواهى ترازو را به زير زحمت تقوى است شيخ سالخورد اقوى * تو شوخ خردسالى ترك كن اين عادت و خو را تو را در فربهى طاوس نر بودى رهى و ايدون * زند پهلويت اندر لاغرى صد طعنه آهو را ز بىآبى به عينه چون عقيق تفته‌ات بينم * مگر نه آب‌وتابت رنگ و رونق برد لؤلؤ را ز كارافتاده شد چشمت به هم پيچيده شد زلفت * خدا را زين نكوتر پاسدار اين چشم و گيسو را يكى از سرمه زينت ده دو چشم غمزه‌گستر را * يكى از شانه پرچين كن دو زلف عنبرين‌بو را نه هيچم باللّه از غربت نشايد داشتن شكوه * كه كفرانست و كفران نيست مردان خداجو را كه شفقت‌هاى مير از دل چنان برد انده غربت * كه باهم آشنايى نيست پيشانى و زانو را سپهر واژگون را خود طبيعى نيست اين هيئت * كه از بيم سنان او به خود دزديده پهلو را به نيروى ضعيفان عون او گر پايمرد آمد * دهد خاصيت بال هما پر پرستو را سر مويى خلافش را اگر كس در خيال آرد * به تن چون نشتر سوزنده بيند هر سو مو را فلك بينى كه در يكدم هزاران‌ساله ره پويد * ز خنگ ره سپارش ياد دارد اين تكاپو را
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1682 | رضا قليخان هدايت