آن گيسوى مفتول را گره زن * بفزاى بر آن طره تاب و چين را
خفتان و غژا كند جامه درپوش * بربند زره ساعد و جبين را
برزن به كمر خنجر بران را * بگذار به سر خود آهنين را
زرينه كمربند و زان بياويز * قلادهء شمشير سهمگين را
فتراك و كمندت بسى به كار است * هرچند ز مو دارى اين و آن را
آنگه به شكار آى و تا فلك بر * از كالبد جانوران انين را
از بار بهل چشم بند و بگشاى * قلادهء يوز از پى كمين را
بس صيد بينداز و طعمه برگير * از تيهوى و آهو بر و سرين را
بس پيكر وحشى به خاك و خون نه * چون خصم خداوند داد و دين را
شاهى كه دارد فروغ خلقش * در فصل خزان طبع فرودين را
گر حامله شنود حديث تيغش * از بيم دونيم افكند جنين را
فى الحكمة و المعرفة و تتبع الحكيم الالهى سنايى
اذا ما شئت ان تحيى حيوة حلوة المحيا * فلا تبخل و لا تحرص و لا تحسد على الدنيا
عرب گويد كه گر خواهى ز روى فهم و آگاهى * همه عمرت به دلخواهى به مقطع آيد از مبدا
حسد را برفكن ريشه بخيلى را مكن پيشه * به بيخ حرص زن تيشه به رسم مردم دانا
حسدورزى شوى رنجه كنى با دست حق پنجه * خود اندازى در اشكنجه به دست خويش بر عميا
ورت بخلست تعسا لك كه حاصل باشدت بىشك * نياز مفلسان امروز و روز منعمان فردا
چو حرص آرى زبون گردى به هر در خوار و دون گردى * عنا از حرص مىخيزد غنا اى خواجه ز استغنا