تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1679

مساهمون:

ص١٦٧٩
آن گيسوى مفتول را گره زن * بفزاى بر آن طره تاب و چين را خفتان و غژا كند جامه درپوش * بربند زره ساعد و جبين را برزن به كمر خنجر بران را * بگذار به سر خود آهنين را زرينه كمربند و زان بياويز * قلادهء شمشير سهمگين را فتراك و كمندت بسى به كار است * هرچند ز مو دارى اين و آن را آنگه به شكار آى و تا فلك بر * از كالبد جانوران انين را از بار بهل چشم بند و بگشاى * قلادهء يوز از پى كمين را بس صيد بينداز و طعمه برگير * از تيهوى و آهو بر و سرين را بس پيكر وحشى به خاك و خون نه * چون خصم خداوند داد و دين را شاهى كه دارد فروغ خلقش * در فصل خزان طبع فرودين را گر حامله شنود حديث تيغش * از بيم دونيم افكند جنين را

فى الحكمة و المعرفة و تتبع الحكيم الالهى سنايى

اذا ما شئت ان تحيى حيوة حلوة المحيا * فلا تبخل و لا تحرص و لا تحسد على الدنيا عرب گويد كه گر خواهى ز روى فهم و آگاهى * همه عمرت به دلخواهى به مقطع آيد از مبدا حسد را برفكن ريشه بخيلى را مكن پيشه * به بيخ حرص زن تيشه به رسم مردم دانا حسدورزى شوى رنجه كنى با دست حق پنجه * خود اندازى در اشكنجه به دست خويش بر عميا ورت بخلست تعسا لك كه حاصل باشدت بىشك * نياز مفلسان امروز و روز منعمان فردا چو حرص آرى زبون گردى به هر در خوار و دون گردى * عنا از حرص مىخيزد غنا اى خواجه ز استغنا