مرا بارى بناميزد همى خاطر نياميزد * بدين سه خوى نامطبوع و اين سه ديو نارعنا
مناعت مىفروشم از قناعت با تهيدستى * نبيند تلخ حلوايى چو كس كمتر خورد حلوا
چو خس راه هوا گيرد چه پروا دارد از توفان * چو كس ترك گهر گويد چه انده دارد از دريا
به عون اللّه حسد نبود مرا بر جاه و مال كس * به ديو عشوه مفتون نگردد ديدهء بينا
كسى رشك از جعل دارد كه افزونش بود نعمت * برابر ص كس حسد ورزد كه رخشانش بود اعضا
چو حرس آرم پى روزى چو مىدانم كه يزدان را * مدام اين قوت پاينده است هم اين لوت پابرجا
ورم جودى نمىبينى نه بخلست اينكه مسكينى * چو نبود نعمت و كالا چه سود از همت و الا
و له ايضا
فرخنده نامهاى ز برادر به من رسيد * عنوان نامه مدحت شاه مظفرا
سر تا به پا عتاب به من كرده در خطاب * گرچه به سال بود ز من بنده كمترا
كاخر ز جاى خيز و سفر كن به بحر و بر * قدر هنر ببين و فروغ هنرورا
گوهرفروش گوهر خود ياوه كى كند * كاينجا كسى نمانده خريدار گوهرا
بايد تعب كشيد و طلب كرد و بازجست * مردى گهرشناس و بزرگى توانگرا
دانشپرست را دو صفت سخت لازم است * جهد غريق و حوصلهء كيمياگرا
چون من كه سر ز رنج گران برنتافتم * تا بخت بر در ملكم گشت رهبرا
شاهنشه زمانه محمد كه كنيتش * هم بو المفاخر آمد و هم بوالمظفرا
ادريس دهر گشتم با پروبال عزم * رفتم به چرخ بل شدم از چرخ برترا