آمد و درين سال كه سنهء 1274 است به دار الخلافه تهران آمده شرف حضور حضرت شاهنشاه عصر ابو النصر ناصر الدّين شاه قاجار خلد اللّه سلطانه را دريافت و مورد توجهات شاهنشاهى گرديد با خلعت و مرسوم به وطن رجوع كرد و پس از بيست سال مفارقت حقير را در تهران سعادت صحبتش روى نمود الحق در خطوربط و نظم و نثر و عربى و پارسى صاحب پايهء بلند و مقامى ارجمند است و از ديوان اشعار فارسيهء ايشان بر سبيل تبرك و تيمن اين ابيات درين كتاب تحرير افتاد و از سال عمرش چهل و دو گذشته از اوست :
من قصائده
اى ترك خزان آمد و بگذشت بهارا * بگسيخت ز هم قاعدهء ليل و نهارا
آن مرحله بگذشت كه مقدار شب از روز * كوتاهتر آمد چو شب وصل تو ما را
تبديل كنون يافته است از پس تعديل * آرى نبود هيچ قرارى به قرارا
يكبار به شب نسبت گيسوى تو داديم * پاينده شد از دولت زلفت شب تارا
آن رفت كه مىخواره اگر باده به شب خورد * تا چاشتگهش درد به سر بود و خمارا
اكنون به شب ار باده خورى تا نفس صبح * نه سرت به درد آيد و نه دل به فشارا
آن شد كه ز بس جرم هوا داشت عفونت * از صحبت هم خلق گرفتند كنارا
امروز به تنها نتوان خفت ز سردى * جان تو كنون موسم بوس است و كنارا
نك باد خزان بين كه زند در دل اشجار * چون رستم اندر دل يك دشت سوارا
پركنده كند گاهش و گاهى دگر انبوه * چون شير كه بر گله زند وقت شكارا
ابر از سپس كوه به گردون بگرايد * با نعره چنو اشتر بگسسته مهارا
آن تاك كه از خوشه و از برگ همىبود * در ديده يكى كاخ پر از نقش و نگارا
امروز به كردار يكى خانهء ويرانست * كز آن اثرى مانده به دشت و به قفا را
انگور نهان در دل خم شد چو فلاطون * زان پس كه عيان شد چو مسيح از سر دارا
در باغ همى فاخته كوكو زند از درد * همچون عرب از تعزيت ربع و ديارا
گويى به مثل باغ بود صفحهء تشريح * ز اعضاى به هم ريخته بىحد و شمارا
نىنى كه بود معركهء رزم وز هر سو * انداخته خصمى ملك شير شكارا