تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1677

مساهمون:

ص١٦٧٧
آمد و درين سال كه سنهء 1274 است به دار الخلافه تهران آمده شرف حضور حضرت شاهنشاه عصر ابو النصر ناصر الدّين شاه قاجار خلد اللّه سلطانه را دريافت و مورد توجهات شاهنشاهى گرديد با خلعت و مرسوم به وطن رجوع كرد و پس از بيست سال مفارقت حقير را در تهران سعادت صحبتش روى نمود الحق در خطوربط و نظم و نثر و عربى و پارسى صاحب پايهء بلند و مقامى ارجمند است و از ديوان اشعار فارسيهء ايشان بر سبيل تبرك و تيمن اين ابيات درين كتاب تحرير افتاد و از سال عمرش چهل و دو گذشته از اوست :

من قصائده

اى ترك خزان آمد و بگذشت بهارا * بگسيخت ز هم قاعدهء ليل و نهارا آن مرحله بگذشت كه مقدار شب از روز * كوتاه‌تر آمد چو شب وصل تو ما را تبديل كنون يافته است از پس تعديل * آرى نبود هيچ قرارى به قرارا يك‌بار به شب نسبت گيسوى تو داديم * پاينده شد از دولت زلفت شب تارا آن رفت كه مىخواره اگر باده به شب خورد * تا چاشتگهش درد به سر بود و خمارا اكنون به شب ار باده خورى تا نفس صبح * نه سرت به درد آيد و نه دل به فشارا آن شد كه ز بس جرم هوا داشت عفونت * از صحبت هم خلق گرفتند كنارا امروز به تنها نتوان خفت ز سردى * جان تو كنون موسم بوس است و كنارا نك باد خزان بين كه زند در دل اشجار * چون رستم اندر دل يك دشت سوارا پركنده كند گاهش و گاهى دگر انبوه * چون شير كه بر گله زند وقت شكارا ابر از سپس كوه به گردون بگرايد * با نعره چنو اشتر بگسسته مهارا آن تاك كه از خوشه و از برگ همىبود * در ديده يكى كاخ پر از نقش و نگارا امروز به كردار يكى خانهء ويرانست * كز آن اثرى مانده به دشت و به قفا را انگور نهان در دل خم شد چو فلاطون * زان پس كه عيان شد چو مسيح از سر دارا در باغ همى فاخته كوكو زند از درد * همچون عرب از تعزيت ربع و ديارا گويى به مثل باغ بود صفحهء تشريح * ز اعضاى به هم ريخته بىحد و شمارا نىنى كه بود معركهء رزم وز هر سو * انداخته خصمى ملك شير شكارا
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1677 | رضا قليخان هدايت