خاقانست و در سال هزار و دويست و شصت و دو به حكم شاهنشاه مرحوم ماضى محمد شاه قاجار رضا قلى خان برادر وى از ولايت ممنوع و وى به حكمرانى آن ولايات مخصوص شد و پس از سالى دو در به دو جلوس شاهنشاه عصر ابو النصر ناصر الدّين شاه به دار الخلافه آمد و ديگرباره در سنهء 1265 از جانب سلطان عصر به حكومت سنندج و توابع آن مفتخر و نامور شد و تا اكنون كه آغاز سنهء 1274 مىباشد در آن ملك استقلال دارد اين ابيات از خيالات و اشعار ايشانست :
غزليات
تا خواجه خواجه است دلا بنده بنده است * جز عجز خويش عذر مياور گناه را
* * *
ديده از بهر رخ اوست خدا را همه جا * به عبث خرج مكن جوهر بينايى را
* * *
به هر شاخى كه بنشستم پرى بشكست صيادم * به كام دل نكردم گرم هرگز آشيانى را
* * *
گفتمش اين تو و دل باز به من كارى هست * گفت اين اول كار است مرو آرى هست
يا رب مباد كودك كس دربهدر كه دل * هرجا سراغ مىكنمش جاى ديگر است
* * *
تا نپندارى كه خاموشيم از بىدردى است * دارى ار گوش شنيدن نالههاى زار هست
و له
چرخ بر پا از دم اوتاد عالىهمت است * والى اين نه خيمه را ميخ و طناب ديگر است
* * *
چه ازين كاشتن و چيدن و خرمن كردن * چون دمادم شرر عشق تو در خرمن ماست
* * *