تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1671

مساهمون:

ص١٦٧١
گشتم ايمن از زوال عشق و در هنگام پيرى * برف چون در كوه افتد چشمه‌ها ديگر نجوشد
* * *
ز شيخ صومعه فرقست پير ميكده را * كه ديد و عيب نكرد اين نديده عيب كند
* * *
صدف گو در نثار ابر دامان طمع مگشا * كه زخم اره بر سر دانهء گوهر نمىارزد گر شحنهء شهر مست گيرد * در كوى تو هركه هست گيرد
* * *
پخته در كعبه و بتخانه مجو از من پرس * بد در آن سوخته‌اى چند و درين خامى چند

و له ايضا

كوته نظرا حالت پروانه چه دانى * كان شعله كه در چشم تو آمد به پرى بود
* * *
ساكنانش همگى گرچه ز خود بىخبرند * ما و ميخانه كه آنجا خبرى خواهد بود
* * *
جز اين نبود كه گاهى به رهن مى مىرفت * اگر به خرقهء پشمينم اعتبارى بود
* * *
از قول زاهد توبه كن تا گويمت اسرار دل * كاين مى كه ما مستيم از آن بىتوبه نتوان خوردنش
* * *
از كعبه و كنشت چو مقصود روى اوست * گر ره به كعبه نيست مقيم كنشت باش
* * *
با هر هنر مقابله كرديم عشق را * فضل از محبت است و هنرها همه فضول
* * *
بود علامت مجروح تيغ سرخى عارض * مرا كه خستهء عشقم گواه گونهء زردم