مگر راه سپهر خويش دارد * كه ره بر اين بلندى پيش دارد
به كوه آمد نگار لاله رخسار * چو خورشيدى كه آن تابد به كهسار
در عذر بيان قتل فرهاد و تخلص به مدح نواب فرهاد ميرزا
چو سالى چند ازين گفتار بگذشت * مرا دستودل از اين كار برگشت
مرا گفتند كاى در هر هنر تام * نشد فرهاد و شيرينت به انجام
چه گفتم گفتم اى دانشپرستان * همه از بادهء انديشه مستان
اگر مقصود آن باشد ز انجام * كه گويم كشته شد فرهاد ناكام
نظامى اين خبر دادست ازين پيش * فروبرده به زخم عاشقان نيش
نظامى خسرو فرهادكش بود * كه نز خسرو نه از فرهاد خوش بود
مرا چون خسروى فرهاد نام است * اگر فرهاد كش باشم حرام است
دلش چون داد تا اين راز گويد * چنان نابودهاى را بازگويد
گر آن فرهاد مردى كوهكن بود * ز دل فرهاد ما اندهشكن بود
به گيتى جاودان خوش باد و خرم * سر مويى مبادا از سرش كم
ازين فرهاد كار من تمام است * كه صد خسرو به دربارش غلام است
برادر شه نيا شاه و پدر شاه * ز آدم تا به خاتم شاه بر شاه
ز نامش بر سخن مىبندم آذين * كه عيش تلخم از وى باد شيرين
زهى زيبندهء گردنفرازى * سر تيغت رواج دين تازى
طراز آسمان بخت بلندت * سر مهر سپهر اندر كمندت
در مخاطبهء نواب فرهاد ميرزا حكمران فارس گويد
گفت ابر و دلت درياست گويم * به وصفت هرچه گويم راست گويم
ز رويت گلشن جان را بها است * ز رايت كشور دين را حصار است
اگر گردنكش است ار زيردست است * به هرجا دست تو بالاى دست است
درت افلاكيان را چون سپهر است * به مهر و ماه رايت ماه و مهر است
چو گردونى ز جاه و احتشامت * هلال گوشهء گردون حسامت