تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1668

مساهمون:

ص١٦٦٨
مگر راه سپهر خويش دارد * كه ره بر اين بلندى پيش دارد به كوه آمد نگار لاله رخسار * چو خورشيدى كه آن تابد به كهسار

در عذر بيان قتل فرهاد و تخلص به مدح نواب فرهاد ميرزا

چو سالى چند ازين گفتار بگذشت * مرا دست‌ودل از اين كار برگشت مرا گفتند كاى در هر هنر تام * نشد فرهاد و شيرينت به انجام چه گفتم گفتم اى دانش‌پرستان * همه از بادهء انديشه مستان اگر مقصود آن باشد ز انجام * كه گويم كشته شد فرهاد ناكام نظامى اين خبر دادست ازين پيش * فروبرده به زخم عاشقان نيش نظامى خسرو فرهادكش بود * كه نز خسرو نه از فرهاد خوش بود مرا چون خسروى فرهاد نام است * اگر فرهاد كش باشم حرام است دلش چون داد تا اين راز گويد * چنان نابوده‌اى را بازگويد گر آن فرهاد مردى كوه‌كن بود * ز دل فرهاد ما انده‌شكن بود به گيتى جاودان خوش باد و خرم * سر مويى مبادا از سرش كم ازين فرهاد كار من تمام است * كه صد خسرو به دربارش غلام است برادر شه نيا شاه و پدر شاه * ز آدم تا به خاتم شاه بر شاه ز نامش بر سخن مىبندم آذين * كه عيش تلخم از وى باد شيرين زهى زيبندهء گردن‌فرازى * سر تيغت رواج دين تازى طراز آسمان بخت بلندت * سر مهر سپهر اندر كمندت

در مخاطبهء نواب فرهاد ميرزا حكمران فارس گويد

گفت ابر و دلت درياست گويم * به وصفت هرچه گويم راست گويم ز رويت گلشن جان را بها است * ز رايت كشور دين را حصار است اگر گردنكش است ار زيردست است * به هرجا دست تو بالاى دست است درت افلاكيان را چون سپهر است * به مهر و ماه رايت ماه و مهر است چو گردونى ز جاه و احتشامت * هلال گوشهء گردون حسامت