و له
شاهد آن بهتر كه باشد بىنقاب * شاهد ار خواهى جمال آفتاب
* * *
زنهار ميازار ز خود هيچ دلى را * كز هيچ دلى نيست كه راهى به خدا نيست
* * *
عجب كه چشم تو تنها بريخت خون جهان را * عجبتر آنكه به چشم منش فتاد غرامت
* * *
هر طرف سوختهاى از غم او مىنالد * اين چه شمع است كه عالم همه پروانه اوست
اى خوش آن رند قدح نوش كه در روز جزا * چشم رحمت همه بر گريهء مستانهء اوست
* * *
گه عشق چشم و ابرو و گه ميل زلف و خال * پيوسته روزگار مرا دلسياه داشت
* * *
ز وصلم شادى از عيشم طرب نيست * ز عاشق اين حكايتها عجب نيست
فلك نامهربان دلبر جفاكيش * ز ما اين آه و افغان بىسبب نيست
* * *
اشكم ز سرگذشت همان سوزشم بجاست * در حيرتم كه سوختن من در آب چيست
* * *
به زهد خشك تبه كردهام جوانى عمر * شراب خوردن پيرى قضاى مافاتست
* * *
دشمنى با دوستان آيين خوبانست و بس * ور نه هرگز بىسبب كس دوست را دشمن نداشت
* * *
آوخ كه خطى بود به خون من مسكين * پنداشتم آن خط به رخش مهر گياه است
* * *
عجب از آتش رخسار جهانسوز توام * كه جهان سوخته و كشتهء ما خرم ازوست
* * *