تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1669

مساهمون:

ص١٦٦٩
به نسرين سپهر انداختى تير * كمان آسمان را ساختى تير چو آرايى بر و برز از چپ و راست * كسى كز بيم لرزد بيش جوزاست خرد شد زه چو در رزم از كمانت * به تحسين زه زه آيد ز آسمانت الا تا نام خسرو هست و فرهاد * به روى خسرو اين فرهاد خوش باد

من غزلياته

به غير دير مغان دل نديد جايى را * كه فرق مىننهند از شهى گدايى را سلوك وادى خونخوار عشق يكسانست * چه راه گمشده‌اى را چه رهنمايى را
* * *
پيش تو نام خويشتن اين جرم ديگر است * اولى همان‌كه عذر نخواهم گناه را با من مگو كز آتش عشقش چنين مسوز * اين خود به برق گو كه نسوزد گياه را
* * *
به ناوكى دگر از تست اميدوارى ما * خدا كند نبرى پى به زخم كارى ما خدا كند كه در آسمان نباشد باز * كه آه و زارى ما نيست اختيارى ما
* * *
عشق دگر بتان مرا شد به‌سوى تو رهنمون * ره به حقيقتى بود دوستى مجاز را شوق ديار ليليم جانب نجد مىكشد * دل به گمان كه مىكنم ساز ره حجاز را
* * *
اى كه گويى عشق را از مى دوا كن من ز عشق * آن‌چنان مستم كه گم كردم ره ميخانه را گر تهى شد ساغرم از بادهء گلگون چه غم * آن‌قدر گريم كه از خون پر كنم پيمانه را
* * *
بيچاره ما در آرزوى يك نگاه تو * بيچاره‌تر كسى كه برد آرزوى ما ما در طريق عشق وى از خويش گم شديم * از خويش گم شو اى كه كنى جست‌وجوى ما
* * *
شد نصيب از تيغ او كامى كه در دل داشتم * دشمنيهاى رقيب آخر به كار آمد مرا