مرا دامان به حمد اللّه پاك است * ز حرف عيبجويانم چه باكست
چه بر من ترسى از رسوايى شاه * كزين ره ديگران را دادهاى راه
تو خود را پاس دار از حرف بدگوى * چو خود بهتر شدى درمان من جوى
تو را عيشى خوش و روزيست فيروز * چه مىخواهى ازين جان غماندوز
نه آن شيرين بود شيرين كه ديدى * كه گر كوه بلا بودى كشيدى
كنون سختى چنان از كارش افكند * كه گاهش مىنمايد كوه الوند
فزونتر شد جنونم زانچه خواهى * به رسوايى فزونم زانچه خواهى
كه آن خنجر كه از مژگان كشيدم * به من برگشت و زهر آن چشيدم
چو شمشيرم بد ابروى خميده * كنون شمشير بر رويم كشيده
بلا بودم چو بالا مىنمودم * ولى آخر بلاى خويش بودم
غزالى كو وصال شير جويد * نخست از جان شيرين دست شويد
طمع بستن به كس وانگه به پرويز * بود پهلو زدن بر خنجر تيز
به شكر بست خود را وين نه بس بود * مرا بندد به فرهاد اين چه كس بود
شه آفاق داند خويشتن را * فقيرى بىسر و پا كوهكن را
همانا در دل اين انديشه دارد * كه او خنجر به دست اين تيشه دارد
نداند كز فريب چشم جادو * گذارم تيشهء اين در كف او
چنين مىگفت و از دل ناله مىكرد * دل از مژگان خود پرگاله مىكرد
زمين از اشگ چشمش سيل خون شد * روان با سيل سوى بيستون شد
به لب زين رشك جان خسرو آمد * ولى فرهاد را جانى نو آمد
اشارت به رفتن شيرين به كوه بيستون
چو چشم افتاد به روى كوهكن را * همىماليد چشم خويشتن را
به خود مىگفت كاين آن سرو ناز است * كه شاهان را به وصل او نياز است
كه شد سوى گدايان رهنمونش * كه ره بنمود سوى بيستونش
كه را تاب كمند آمد بر افلاك * كه ماه آسمان افكند بر خاك