تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1667

مساهمون:

ص١٦٦٧
مرا دامان به حمد اللّه پاك است * ز حرف عيب‌جويانم چه باكست چه بر من ترسى از رسوايى شاه * كزين ره ديگران را داده‌اى راه تو خود را پاس دار از حرف بدگوى * چو خود بهتر شدى درمان من جوى تو را عيشى خوش و روزيست فيروز * چه مىخواهى ازين جان غم‌اندوز نه آن شيرين بود شيرين كه ديدى * كه گر كوه بلا بودى كشيدى كنون سختى چنان از كارش افكند * كه گاهش مىنمايد كوه الوند فزون‌تر شد جنونم زانچه خواهى * به رسوايى فزونم زانچه خواهى كه آن خنجر كه از مژگان كشيدم * به من برگشت و زهر آن چشيدم چو شمشيرم بد ابروى خميده * كنون شمشير بر رويم كشيده بلا بودم چو بالا مىنمودم * ولى آخر بلاى خويش بودم غزالى كو وصال شير جويد * نخست از جان شيرين دست شويد طمع بستن به كس وانگه به پرويز * بود پهلو زدن بر خنجر تيز به شكر بست خود را وين نه بس بود * مرا بندد به فرهاد اين چه كس بود شه آفاق داند خويشتن را * فقيرى بىسر و پا كوه‌كن را همانا در دل اين انديشه دارد * كه او خنجر به دست اين تيشه دارد نداند كز فريب چشم جادو * گذارم تيشهء اين در كف او چنين مىگفت و از دل ناله مىكرد * دل از مژگان خود پرگاله مىكرد زمين از اشگ چشمش سيل خون شد * روان با سيل سوى بيستون شد به لب زين رشك جان خسرو آمد * ولى فرهاد را جانى نو آمد

اشارت به رفتن شيرين به كوه بيستون

چو چشم افتاد به روى كوه‌كن را * همىماليد چشم خويشتن را به خود مىگفت كاين آن سرو ناز است * كه شاهان را به وصل او نياز است كه شد سوى گدايان رهنمونش * كه ره بنمود سوى بيستونش كه را تاب كمند آمد بر افلاك * كه ماه آسمان افكند بر خاك