پاسخ نامهء خسرو از جانب شيرين
كه از ما آفرين بر آن خداوند * كه نبود در خداونديش مانند
سپهر از وى بلند و خاك ازو پست * بلند و پست را او مىكند هست
يكى را طبع آتشناك دادست * يكى را مسكنت چون خاك دادست
يكى را بار نه گردد قوىدست * يكى را باركش فرمود و پا بست
يكى را گفت رو آتش برافروز * يكى را گفت چون خاشاك مىسوز
به خسرو داد مغرورى كه مىتاز * به شيرين داد مهجورى كه مىساز
كرمگستر خديوا سرفرازا * عدالتگسترا مسكيننوازا
ز مى هر كام وز اختر جسته ديده * شكر را رام و شيرين را رميده
رسيد آن نامه يعنى خنجر تيز * رسيد آن نامه يعنى تيغ خونريز
روان افروخت اما همچو آذر * جگر پرورد ليكن همچو خنجر
نمود آن ناوك زهرآبداده * به دل از آنچه مىجستى زياده
ز بىانصافى شاهم به فرياد * كزينسان بسته شيرين را به فرهاد
ز بيم آن شهم در تهمت افكند * كه بر شكر زند لعلش شكرخند
زدى طعنم كه گر مسكيننوازى * چرا با بيدلى چون من نسازى
تو شاهى پادشاهان ارجمندند * نياز عشق بر خود چون پسندند
تو نازكطبع و شيرين آتشينخوى * به هم كى سركنند آن طبع و اين خوى
به يك تلخى كه از شيرين چشيدى * به درد خود ز شكر چاره ديدى
تو نيز اى شه به بد كس را مكن ياد * ميالا خويش را در طعن فرهاد
چه كارت با گداى گوشهگيرى * ستمكش خستهء زارى فقيرى
ز سختيهاى دوران ديده نيرنگ * فتاده كار او با آهن و سنگ
به دست آورده با صدگونه تشويش * لب نانى به زور بازوى خويش
مگر با هركه فرمايد كسى كار * نهانى باويش گر مست بازار
مرا مشغول تهمت سازى اى شاه * كه با اغيار پردازى به دلخواه
مگر تا زهر در كامى نريزى * به عشرت باده در جامى نريزى