تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1666

مساهمون:

ص١٦٦٦

پاسخ نامهء خسرو از جانب شيرين

كه از ما آفرين بر آن خداوند * كه نبود در خداونديش مانند سپهر از وى بلند و خاك ازو پست * بلند و پست را او مىكند هست يكى را طبع آتشناك دادست * يكى را مسكنت چون خاك دادست يكى را بار نه گردد قوىدست * يكى را باركش فرمود و پا بست يكى را گفت رو آتش برافروز * يكى را گفت چون خاشاك مىسوز به خسرو داد مغرورى كه مىتاز * به شيرين داد مهجورى كه مىساز كرم‌گستر خديوا سرفرازا * عدالت‌گسترا مسكين‌نوازا ز مى هر كام وز اختر جسته ديده * شكر را رام و شيرين را رميده رسيد آن نامه يعنى خنجر تيز * رسيد آن نامه يعنى تيغ خونريز روان افروخت اما همچو آذر * جگر پرورد ليكن همچو خنجر نمود آن ناوك زهرآب‌داده * به دل از آنچه مىجستى زياده ز بىانصافى شاهم به فرياد * كزين‌سان بسته شيرين را به فرهاد ز بيم آن شهم در تهمت افكند * كه بر شكر زند لعلش شكرخند زدى طعنم كه گر مسكين‌نوازى * چرا با بيدلى چون من نسازى تو شاهى پادشاهان ارجمندند * نياز عشق بر خود چون پسندند تو نازك‌طبع و شيرين آتشين‌خوى * به هم كى سركنند آن طبع و اين خوى به يك تلخى كه از شيرين چشيدى * به درد خود ز شكر چاره ديدى تو نيز اى شه به بد كس را مكن ياد * ميالا خويش را در طعن فرهاد چه كارت با گداى گوشه‌گيرى * ستمكش خستهء زارى فقيرى ز سختيهاى دوران ديده نيرنگ * فتاده كار او با آهن و سنگ به دست آورده با صدگونه تشويش * لب نانى به زور بازوى خويش مگر با هركه فرمايد كسى كار * نهانى باويش گر مست بازار مرا مشغول تهمت سازى اى شاه * كه با اغيار پردازى به دلخواه مگر تا زهر در كامى نريزى * به عشرت باده در جامى نريزى