تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1665

مساهمون:

ص١٦٦٥
چو آتش گشت از مى روى شيرين * نمود از روى شيرين خوى شيرين چو سرخوش گشت از جام پياپى * بزد آهى و گفت اى بخت تا كى اسير محنت ايام بودن * به كام دشمنان ناكام بودن نه از كس آتشم در خرمن افتاد * كه اين آتش هم از من در من افتاد گرفتم دشمنى را دوستارى * شمردم خودسرى را حق‌گذارى محبت خواست از خودپرستى * نهادم نام هشيارى به مستى وفا كردم طلب از بىوفايى * سزاى من كه جستم ناسزايى به تلخى روز شيرين مىرود سر * لب خسرو شكر خايد ز شكر گهى انصاف دادى كاين نه راهست * به كس بستن گناه خود گناهست تو صيدى افكنى بر خاك چالاك * نبندى از غرور آن را به فتراك چو صياد دگر گيرد ز راهش * گنهكار از چه خوانى بىگناهش چنين با خويشتن مىگفت و مىگشت * كه آمد برق خرمن‌سوزى از دشت به دستش نامهء سربسته از شاه * جگرسوز و درون‌آشوب و جانكاه اشاراتى همه چون خنجر تيز * جگر سوراخ‌كن خونابه‌انگيز به ياران گفت جشن اى سوگواران * كه آمد نامهء ياران به ياران كرا لب‌تشنه اينك آب حيوان * كرا شب‌تيره اينك ماه تابان كرا برجست چشم اين شادمانى * كرا خاريد كام اين ارمغانى كدامين طالع اين امداد كرد است * كه شاه از مستمندان ياد كرد است پرستارى ز شه بيمار گشته است * كه بخت بىكسان بيدار گشته است شكر را آسمان خارى به پا كرد * كه خسرو صدقه بخشيد و فدا كرد ازين بىشبهه شه را مدعايى است * ز مسكينان طلبكار دعايى است هميشه خوش ز دور آسمانى * شكر از طالع و شاه از جوانى پس آنگه نامهء شه را بينداخت * ز نرگس ياسمن را ارغوان ساخت چو لختى ارغوان بر ياسمن گشت * به تلخى پاسخ آن نامه بنوشت