چو آتش گشت از مى روى شيرين * نمود از روى شيرين خوى شيرين
چو سرخوش گشت از جام پياپى * بزد آهى و گفت اى بخت تا كى
اسير محنت ايام بودن * به كام دشمنان ناكام بودن
نه از كس آتشم در خرمن افتاد * كه اين آتش هم از من در من افتاد
گرفتم دشمنى را دوستارى * شمردم خودسرى را حقگذارى
محبت خواست از خودپرستى * نهادم نام هشيارى به مستى
وفا كردم طلب از بىوفايى * سزاى من كه جستم ناسزايى
به تلخى روز شيرين مىرود سر * لب خسرو شكر خايد ز شكر
گهى انصاف دادى كاين نه راهست * به كس بستن گناه خود گناهست
تو صيدى افكنى بر خاك چالاك * نبندى از غرور آن را به فتراك
چو صياد دگر گيرد ز راهش * گنهكار از چه خوانى بىگناهش
چنين با خويشتن مىگفت و مىگشت * كه آمد برق خرمنسوزى از دشت
به دستش نامهء سربسته از شاه * جگرسوز و درونآشوب و جانكاه
اشاراتى همه چون خنجر تيز * جگر سوراخكن خونابهانگيز
به ياران گفت جشن اى سوگواران * كه آمد نامهء ياران به ياران
كرا لبتشنه اينك آب حيوان * كرا شبتيره اينك ماه تابان
كرا برجست چشم اين شادمانى * كرا خاريد كام اين ارمغانى
كدامين طالع اين امداد كرد است * كه شاه از مستمندان ياد كرد است
پرستارى ز شه بيمار گشته است * كه بخت بىكسان بيدار گشته است
شكر را آسمان خارى به پا كرد * كه خسرو صدقه بخشيد و فدا كرد
ازين بىشبهه شه را مدعايى است * ز مسكينان طلبكار دعايى است
هميشه خوش ز دور آسمانى * شكر از طالع و شاه از جوانى
پس آنگه نامهء شه را بينداخت * ز نرگس ياسمن را ارغوان ساخت
چو لختى ارغوان بر ياسمن گشت * به تلخى پاسخ آن نامه بنوشت
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1665
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٦٦٥