تو تا در فكر خويش و كام خويشى * نه خصم من كه خصم نام خويشى
به رغم من به هركس آشنايى * به من گر دشمنى با خود چرايى
ز من از بيم بدنامى گذشتى * به نام ديگران بدنام گشتى
بر آن سنگين دلت ازبس فغان كرد * دلم گفتى كه كوبد آهن سرد
گدايى تا چه حيلت كار فرمود * كه آهن نرم گشتش همچو داود
نه عارت بود اى ناسفته گوهر * كه شاهان برنشانندت به افسر
چرا ننگت نمىآيد بدين حال * كه مسكينى درآوردت به خلخال
اگر رخش هوس زينگونه رانى * به رسوايى كشد كارت تو دانى
رسيدن نامهء پرويز به شيرين و جواب نامه نگاشتن شيرين
قلمزن چون ز كار نامه پرداخت * شه از خاصان غلامى را روان ساخت
بهار دلكش باغ معانى * چنين پيدا كند راز نهانى
كه شيرين آن بهار گلشن ناز * بهاران شد به باغى غصهپرداز
بهشتى كوثر اندر چشمهسارش * دم عيسى نهان در جويبارش
فضايش چون سراى مىفروشان * هوايش چون دماغ بادهنوشان
ز سنگش لالههاى آتشين رنگ * سر آورده برون چون آتش از سنگ
چمان در آن چمن شيرين گلرو * چو شاخ طوبى اندر باغ مينو
ز رويش ارغوان را آب رفته * ز مويش سنبل اندر تاب رفته
سر زلف آشنا با شانه كرده * ز سنبل باد را بيگانه كرده
تبسم را درون غنچه ره داد * به دست غمزه تيغى از نگه داد
تفرج را سوى سرو و سمن شد * گلستانى به تاراج چمن شد
به پاى سرو گاه آرام بگرفت * به زير ياسمن گه جام بگرفت
نكويى ميل سرو و ياسمن داشت * كه سرو و ياسمن در پيرهن داشت
چو لختى جان غمگين آرميدش * بسوى باده ميل دل كشيدش
يكى زان ماهرويان گشت ساقى * به جامش كيمياى عمر باقى