تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1664

مساهمون:

ص١٦٦٤
تو تا در فكر خويش و كام خويشى * نه خصم من كه خصم نام خويشى به رغم من به هركس آشنايى * به من گر دشمنى با خود چرايى ز من از بيم بدنامى گذشتى * به نام ديگران بدنام گشتى بر آن سنگين دلت ازبس فغان كرد * دلم گفتى كه كوبد آهن سرد گدايى تا چه حيلت كار فرمود * كه آهن نرم گشتش همچو داود نه عارت بود اى ناسفته گوهر * كه شاهان برنشانندت به افسر چرا ننگت نمىآيد بدين حال * كه مسكينى درآوردت به خلخال اگر رخش هوس زين‌گونه رانى * به رسوايى كشد كارت تو دانى

رسيدن نامهء پرويز به شيرين و جواب نامه نگاشتن شيرين

قلم‌زن چون ز كار نامه پرداخت * شه از خاصان غلامى را روان ساخت بهار دلكش باغ معانى * چنين پيدا كند راز نهانى كه شيرين آن بهار گلشن ناز * بهاران شد به باغى غصه‌پرداز بهشتى كوثر اندر چشمه‌سارش * دم عيسى نهان در جويبارش فضايش چون سراى مىفروشان * هوايش چون دماغ باده‌نوشان ز سنگش لاله‌هاى آتشين رنگ * سر آورده برون چون آتش از سنگ چمان در آن چمن شيرين گل‌رو * چو شاخ طوبى اندر باغ مينو ز رويش ارغوان را آب رفته * ز مويش سنبل اندر تاب رفته سر زلف آشنا با شانه كرده * ز سنبل باد را بيگانه كرده تبسم را درون غنچه ره داد * به دست غمزه تيغى از نگه داد تفرج را سوى سرو و سمن شد * گلستانى به تاراج چمن شد به پاى سرو گاه آرام بگرفت * به زير ياسمن گه جام بگرفت نكويى ميل سرو و ياسمن داشت * كه سرو و ياسمن در پيرهن داشت چو لختى جان غمگين آرميدش * بسوى باده ميل دل كشيدش يكى زان ماه‌رويان گشت ساقى * به جامش كيمياى عمر باقى
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1664 | رضا قليخان هدايت