كنون آن بيد لب و دينم كه بينى * حكايت مختصر اينم كه بينى
دل ما را عجب كارى فتاد است * كه كارش با چنين يارى فتاد است
شدم در چنبر زلفى گرفتار * كه دارد از سر گردنكشان عار
سرش با تاج شاهان سركش افتاد * ولى سوز گدايانش خوش افتاد
دريغا زين تن فرسودهء من * دريغا محنت بيهودهء من
نامه خسرو پرويز به شيرين در آشنايى فرهاد و طعن وى
دبير آمد به كف بگرفته خامه * پرند چين گشاده بهر نامه
طراز پرنيان نام خدا كرد * كه چرخ بيستون را او به پا كرد
فلك را زينتافزا شد ز انجم * خرد در وى چو وهم اندر خرد گم
ادب فرماى عشاق از نكويان * بساطآراى خاك از سادهرويان
بلا پيدا كن از بالابلندان * خرد شيدا كن از مشكين كمندان
يكى را سر نهد در دامن دوست * يكى را خون كند در گردن دوست
به اين درد و بدان درمان فرستد * به هركس هرچه شايد آن فرستد
ازآنپس از شه با داد و آمين * سوى بيدادگر بانوى شيرين
نگار زودرنج تلخپاسخ * بت ديرآشتى شيرين گلرخ
قدحپيماى بزم بىوفايى * نواپرداز قانون جدايى
به صورت نازنين و شوخ و چالاك * به دل دور از همه خوبان هوسناك
كه تا چند از ستيز طبع خونريز * دل خود مىخورى و خون پرويز
خريدارى شنيدم كردت آهنگ * كه نبود در ترازويش بجز سنگ
تو هم دل در هواى او نهادى * گرفتى سنگى و سنگيش دادى
گرفتم كز شكر آزرده بودى * كه از رشكش بسى خون خورده بودى
نبايد در هلاك خويش كوشى * چنين از رشك شكر زهر نوشى
چو شيرين همچو فرهاديش بايد * چرا پرويز را شكر نشايد
چرا دست و دل از انصاف شويى * مرا فرمايى و خود را نگويى