تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1663

مساهمون:

ص١٦٦٣
كنون آن بيد لب و دينم كه بينى * حكايت مختصر اينم كه بينى دل ما را عجب كارى فتاد است * كه كارش با چنين يارى فتاد است شدم در چنبر زلفى گرفتار * كه دارد از سر گردنكشان عار سرش با تاج شاهان سركش افتاد * ولى سوز گدايانش خوش افتاد دريغا زين تن فرسودهء من * دريغا محنت بيهودهء من

نامه خسرو پرويز به شيرين در آشنايى فرهاد و طعن وى

دبير آمد به كف بگرفته خامه * پرند چين گشاده بهر نامه طراز پرنيان نام خدا كرد * كه چرخ بيستون را او به پا كرد فلك را زينت‌افزا شد ز انجم * خرد در وى چو وهم اندر خرد گم ادب فرماى عشاق از نكويان * بساطآراى خاك از ساده‌رويان بلا پيدا كن از بالابلندان * خرد شيدا كن از مشكين كمندان يكى را سر نهد در دامن دوست * يكى را خون كند در گردن دوست به اين درد و بدان درمان فرستد * به هركس هرچه شايد آن فرستد ازآن‌پس از شه با داد و آمين * سوى بيدادگر بانوى شيرين نگار زودرنج تلخ‌پاسخ * بت ديرآشتى شيرين گل‌رخ قدح‌پيماى بزم بىوفايى * نواپرداز قانون جدايى به صورت نازنين و شوخ و چالاك * به دل دور از همه خوبان هوسناك كه تا چند از ستيز طبع خونريز * دل خود مىخورى و خون پرويز خريدارى شنيدم كردت آهنگ * كه نبود در ترازويش بجز سنگ تو هم دل در هواى او نهادى * گرفتى سنگى و سنگيش دادى گرفتم كز شكر آزرده بودى * كه از رشكش بسى خون خورده بودى نبايد در هلاك خويش كوشى * چنين از رشك شكر زهر نوشى چو شيرين همچو فرهاديش بايد * چرا پرويز را شكر نشايد چرا دست و دل از انصاف شويى * مرا فرمايى و خود را نگويى