به روز افغانى و شب يار بىداشت * بىمن عشق خوش روز و شبى داشت
پى صنعت كمر بربست چالاك * بضرب تيشه كرد آن كوه را چاك
چنان تمثال آن گلچهر پرداخت * كه بر خود نيز آن را مشتبه ساخت
به نوعى زلف عنبرسا كشيدش * كه آن دل كاندر آن گم كرد ديدش
از آتش غنچه لب ساخت خاموش * كزان حرف وفا ناكرده بد گوش
دلش را ساخت سخت و بىمدارا * به عينه چون دلش يعنى كه خارا
لبى پرخنده يعنى آشناييم * سرى افكنده يعنى باوفاييم
نگاهى گرم يعنى دلنوازيم * زبانى نرم يعنى چارهسازيم
سراپا دلربا زان گونه بستش * كه گر بودى دلى دادى به دستش
چو فارغ شد از آن صورتنگارى * به پايش سر نهاد از بىقرارى
فغان برداشت كاى بت كام من ده * ببين بىطاقتى آرام من ده
چنان عشق فسونگر بسته دستم * كه خود هم بتگر و هم بتپرستم
ذكر ناله و بىقرارى فرهاد در هجر شيرين
عجب درديست خوبا كام كردن * بناگه زهر غم در جام كردن
بسر بردن بشادى روزگاران * بناگه دور افتادن ز ياران
عجب كاريست بعد از شهريارى * درافتادن بمسكينى و خوارى
شود هرچند افزون آشنايى * فزونتر گردد اندوه جدايى
چه دردست اينكه در دل گشته انبوه * دل است اين دل نه هامونست نه كوه
اثرها دارد اين آه شبانه * ولى گر نيست عاشق در ميانه
چو بى خود از دلى آهى برآيد * درون تيرگى كتخى برآيد
كه ديد است اينچنين يار جفاكيش * جفاى او همه با عاشق در ميانه
نه چون مينا درآيد در كنارم * نه چون ساغر كند رفع خمارم
نه دستى تا كه خار از پا برآريم * نه پايى تاره كويش سپاريم
نه دينى تا به آن دربند باشم * دمى از طاعتى خرسند باشم