تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1662

مساهمون:

ص١٦٦٢
به روز افغانى و شب يار بىداشت * بىمن عشق خوش روز و شبى داشت پى صنعت كمر بربست چالاك * بضرب تيشه كرد آن كوه را چاك چنان تمثال آن گلچهر پرداخت * كه بر خود نيز آن را مشتبه ساخت به نوعى زلف عنبرسا كشيدش * كه آن دل كاندر آن گم كرد ديدش از آتش غنچه لب ساخت خاموش * كزان حرف وفا ناكرده بد گوش دلش را ساخت سخت و بىمدارا * به عينه چون دلش يعنى كه خارا لبى پرخنده يعنى آشناييم * سرى افكنده يعنى باوفاييم نگاهى گرم يعنى دل‌نوازيم * زبانى نرم يعنى چاره‌سازيم سراپا دلربا زان گونه بستش * كه گر بودى دلى دادى به دستش چو فارغ شد از آن صورت‌نگارى * به پايش سر نهاد از بىقرارى فغان برداشت كاى بت كام من ده * ببين بىطاقتى آرام من ده چنان عشق فسون‌گر بسته دستم * كه خود هم بتگر و هم بت‌پرستم

ذكر ناله و بىقرارى فرهاد در هجر شيرين

عجب درديست خوبا كام كردن * بناگه زهر غم در جام كردن بسر بردن بشادى روزگاران * بناگه دور افتادن ز ياران عجب كاريست بعد از شهريارى * درافتادن بمسكينى و خوارى شود هرچند افزون آشنايى * فزون‌تر گردد اندوه جدايى چه دردست اينكه در دل گشته انبوه * دل است اين دل نه هامونست نه كوه اثرها دارد اين آه شبانه * ولى گر نيست عاشق در ميانه چو بى خود از دلى آهى برآيد * درون تيرگى كتخى برآيد كه ديد است اين‌چنين يار جفاكيش * جفاى او همه با عاشق در ميانه نه چون مينا درآيد در كنارم * نه چون ساغر كند رفع خمارم نه دستى تا كه خار از پا برآريم * نه پايى تاره كويش سپاريم نه دينى تا به آن دربند باشم * دمى از طاعتى خرسند باشم