مگر از ضعف دل پرهيز مىكرد * كه صهبا را گلابآميز مىكرد
چنين صحرا به صحرا دشت در دشت * فريب خويشتن مىداد و مىگشت
ز هرجا مىگذشت از بىقرارى * كه با طبعم ندارد سازگارى
همه از ناصبوريهاى دل بود * بهانه تهمتش بر آب و گل بود
به دشتى ناگهان افتاد راهش * كه از هرگونه گل بود و گياهش
غزالان وى از سنبل چريده * گوزنانش به ريحان آرميده
چنان آمادهء نشو و نما بود * كزو هر برگ را چيدى بجا بود
به پاى چشمهيى آن چشمه نوش * فرود آمد كه تا جامى كند نوش
به ساقى گفت آبى در قدح ريز * كه اندر سينه دارم آتشى تيز
دماغ از آب مى چون شستوشو كرد * به دايه از غم دل گفتوگو كرد
كه كس چون من نيفتد در پى دل * نبازد عمر در سوداى باطل
دلى دارم كه با هركس به جنگست * بر او پهناى هفتاقليم تنگست
مرا از خويش باشد مشكل خويش * كه دارم هرچه دارم از دل خويش
فريبى را طلبكارى شمرده * فسونى را وفادارى شمرده
وفا پنداشته مكر و حيل را * محبت خوانده افسون و دغل را
عجبتر اينكه با پيمان شكستن * به يار تازه عهد تازه بستن
ز شيرين بر زبانش نام هم نيست * سزاى نامه و پيغام هم نيست
خوشا عشقى كه جان و تن بسوزد * ازو يك شعله صد خرمن بسوزد
بسى عشق اينچنين نيرنگ دارد * كه گاهى صلح و گاهى جنگ دارد
بقاى وصل خامى آورد بار * دوام هجر جان سوزد به يكبار
كه هريك زان دو گر يابد دوامى * نگردد پخته در آن هيچ خامى
از آنگه آب ريزد گاه آتش * كه گردد پخته خامى زين كشاكش
حال فرهاد در كوه بيستون و عشق شيرين
چو شد فرهاد بر بالاى آن كوه * تن و جانى به زير كوه اندود