تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1661

مساهمون:

ص١٦٦١
مگر از ضعف دل پرهيز مىكرد * كه صهبا را گلاب‌آميز مىكرد چنين صحرا به صحرا دشت در دشت * فريب خويشتن مىداد و مىگشت ز هرجا مىگذشت از بىقرارى * كه با طبعم ندارد سازگارى همه از ناصبوريهاى دل بود * بهانه تهمتش بر آب و گل بود به دشتى ناگهان افتاد راهش * كه از هرگونه گل بود و گياهش غزالان وى از سنبل چريده * گوزنانش به ريحان آرميده چنان آمادهء نشو و نما بود * كزو هر برگ را چيدى بجا بود به پاى چشمه‌يى آن چشمه نوش * فرود آمد كه تا جامى كند نوش به ساقى گفت آبى در قدح ريز * كه اندر سينه دارم آتشى تيز دماغ از آب مى چون شست‌وشو كرد * به دايه از غم دل گفت‌وگو كرد كه كس چون من نيفتد در پى دل * نبازد عمر در سوداى باطل دلى دارم كه با هركس به جنگست * بر او پهناى هفت‌اقليم تنگست مرا از خويش باشد مشكل خويش * كه دارم هرچه دارم از دل خويش فريبى را طلبكارى شمرده * فسونى را وفادارى شمرده وفا پنداشته مكر و حيل را * محبت خوانده افسون و دغل را عجب‌تر اينكه با پيمان شكستن * به يار تازه عهد تازه بستن ز شيرين بر زبانش نام هم نيست * سزاى نامه و پيغام هم نيست خوشا عشقى كه جان و تن بسوزد * ازو يك شعله صد خرمن بسوزد بسى عشق اين‌چنين نيرنگ دارد * كه گاهى صلح و گاهى جنگ دارد بقاى وصل خامى آورد بار * دوام هجر جان سوزد به يك‌بار كه هريك زان دو گر يابد دوامى * نگردد پخته در آن هيچ خامى از آنگه آب ريزد گاه آتش * كه گردد پخته خامى زين كشاكش

حال فرهاد در كوه بيستون و عشق شيرين

چو شد فرهاد بر بالاى آن كوه * تن و جانى به زير كوه اندود