تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1660

مساهمون:

ص١٦٦٠
ز معدنش لعليست غلتيده مهر * كه بگرفته در نيم‌راهش سپهر دونيمه بفرمود كشتن گروه * چپ و راست رفتن به بالاى كوه ز تيغش همان بر سواران رسيد * كه از برق بر كوهساران رسيد به هركس كزو تيغ كين آمدى * ز مغفر گذشتى به زين آمدى زمين آسمانى پراختر شده * همه اخترانش دو پيكر شده

از مثنوى فرهاد و شيرين اوست كه در اتمام مثنوى وحشى فرموده

چو ديد آن نوش‌لب شوخ پريزاد * كه فرهاد است در هر صنعت استاد به شيرين نكته‌هاى دل‌فريبش * ز جان آرام برد از دل شكيبش به گلگون برنشست آن سرو آزاد * فتاد اندر پيش چون سايه فرهاد چنين رفتند تا نزديك كوهى * خجسته‌پيكرى فرخ‌شكوهى هزاران چون مجره جويبارش * هزاران جدى و ثور از هر كنارش مدار آسمان پيرامن او * كواكب سنگهاى دامن او اشارت رفت زان سرو پرىزاد * كه آن كوه افكند از تيشه فرهاد برون آرد به تدبير و به فرهنگ * رواق و منظر و ايوانى از سنگ نگار نازنين شيرين مهوش * چو زلف خود پريشان و مشوش

ذكر حال شيرين در جدايى خسرو و رشك شكر اصفهانى

تمناى درونى شاد مىداشت * اميد خاطرى آزاد مىداشت ازين غافل كه تا گيتى به پا بود * مكافات جفاكارى جفا بود دل آزاد و فرهاد آتشين‌دل * روان شاد و شيرين پاى در گل ولى چون لازم خوبى غرور است * نكويى علت طبع غيور است به دل آن درد را هموار مىكرد * به ياران خوشدلى اظهار مىكرد به ساغر چهره را مىداشت گلگون * لبش خندان چو ساغر دل پر از خون چو ميل دل شدى سوى شرابش * به اشك آميختى صهباى نابش
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1660 | رضا قليخان هدايت