ز معدنش لعليست غلتيده مهر * كه بگرفته در نيمراهش سپهر
دونيمه بفرمود كشتن گروه * چپ و راست رفتن به بالاى كوه
ز تيغش همان بر سواران رسيد * كه از برق بر كوهساران رسيد
به هركس كزو تيغ كين آمدى * ز مغفر گذشتى به زين آمدى
زمين آسمانى پراختر شده * همه اخترانش دو پيكر شده
از مثنوى فرهاد و شيرين اوست كه در اتمام مثنوى وحشى فرموده
چو ديد آن نوشلب شوخ پريزاد * كه فرهاد است در هر صنعت استاد
به شيرين نكتههاى دلفريبش * ز جان آرام برد از دل شكيبش
به گلگون برنشست آن سرو آزاد * فتاد اندر پيش چون سايه فرهاد
چنين رفتند تا نزديك كوهى * خجستهپيكرى فرخشكوهى
هزاران چون مجره جويبارش * هزاران جدى و ثور از هر كنارش
مدار آسمان پيرامن او * كواكب سنگهاى دامن او
اشارت رفت زان سرو پرىزاد * كه آن كوه افكند از تيشه فرهاد
برون آرد به تدبير و به فرهنگ * رواق و منظر و ايوانى از سنگ
نگار نازنين شيرين مهوش * چو زلف خود پريشان و مشوش
ذكر حال شيرين در جدايى خسرو و رشك شكر اصفهانى
تمناى درونى شاد مىداشت * اميد خاطرى آزاد مىداشت
ازين غافل كه تا گيتى به پا بود * مكافات جفاكارى جفا بود
دل آزاد و فرهاد آتشيندل * روان شاد و شيرين پاى در گل
ولى چون لازم خوبى غرور است * نكويى علت طبع غيور است
به دل آن درد را هموار مىكرد * به ياران خوشدلى اظهار مىكرد
به ساغر چهره را مىداشت گلگون * لبش خندان چو ساغر دل پر از خون
چو ميل دل شدى سوى شرابش * به اشك آميختى صهباى نابش