تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1659

مساهمون:

ص١٦٥٩
ز دراج و تيهوى و نخچير و گور * فكندند و بستند نزديك و دور گريزان شده شير با زور و وزن * بسان گوزنان ز چرم گوزن يكى ژرف دريا درآمد به پيش * به ژرفى ز پهناى انديشه بيش حبابيست گفتى فلك بر سرش * نهنگى دمان كهكشان از برش شناور در آن بس دمنده نهنگ * به تن همچو كوه و به دم همچو هنگ تو گفتى پلى بسته هريك شگرف * ز قامت بر آن پهن درياى ژرف سمارى همىرفت بر روى آب * بسان يكى باژگونه حباب تو گفتى ستان خفته پيلى دمان * برافراشته پاى بر آسمان

و له ايضا

همانا كه موسى به دريا شتافت * عصا برزد و آب دريا شكافت دگرشب چو بسپرد سالار روس * به شاخ حبش خرگه آبنوس بجا ماند از آن مشعلى نيم‌سوخت * خديو حبش بزم از آن برفروخت

و له ايضا

دهم شب ز مه بود و مه نيم‌رنگ * چو در خط رخ مهوشان فرنگ بتى دلربا لعبتى دل‌فريب * بلاى قرار و عدوى شكيب گلش مشكسا سنبلش گل‌فروش * مهى شام‌پرور شبى صبح‌پوش به قامت صنوبر به چهر آفتاب * دو هندو به يغما دو جادو به خواب برش چشمه‌اى بود بلورفام * در آن چشمه سنگين دلش چون رخام نگارين كفش چون به ساغر شراب * عيان كرده پس ماه نو ز آفتاب مگر گشته ديوانه روى خويش * كه زنجير خود كرده گيسوى خويش جهان گاه شادى و گاهى غم است * همه غم همه شادمانى كم است يكى كوه بودى فزون‌تر ز قاف * كه گنجيديش قاف در هر شكاف زمين زير او از بزرگى نهان * چو مورى گرفته ملخ در دهان