تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1658

مساهمون:

ص١٦٥٨
گهى سبزه فرشم شدى در چمن * گهم خيمه بر سر زدى نارون به تنگى چو رو كرد عيش فراخ * زرافشانى از دستش آموخت شاخ

و له

به باغى فرود آمديم از نخست * كه مينو به خجلت در آن راه جست به سيبش صبا برنيفشانده گرد * يكى نيمه سرخ و دگر نيمه زرد تو گفتى كه گل‌چهرگان فرنگ * فكنده به سر معجر زردرنگ به گرد اندرون زردچهر بهى * چو نوخطى از رنج رو در بهى تو گفتى يكى حقهء كهربا * بيا كنده دهقان ز مشك ختا شده طارم تاك بارآورش * سپهرى ثريا همه اخترش درخشان در آن شب سهيل يمن * چو راى صواب از دل اهرمن شب تيره‌گون بود گفتى غراب * همه چينهء او ز در خوشاب چو شد زان شب تيره‌گون يك‌دو پاس * به پيش اندر آمد رهى پرهراس كريوه كريوه همه سنگلاخ * سم تازى اسبان از آن شاخ‌شاخ يكى كوه با برز البرز داشت * كى البرز زان سان برو برز داشت سپهر از برش ره به انديشه داشت * كه دربار خود ز اختران شيشه داشت از آن ديولاخ و از آن سخت‌كوه * سواران به تنگ و ستوران ستوه

و له ايضا

دوم روز چون سركشيد آفتاب * ستاره برخ بست زرين نقاب درآمد به پرواز بازى سپيد * وزو بچگان حواصل رميد يكى خيمه بست ابر سنجاب‌رنگ * ز ترى هوا گشت چون بادرنگ ز باران بشست از رخ سبزه گرد * همه دشت بنهفت در لاجورد شده كبك در خنده آهو بلاغ * ز بس زعفران خورده در كوه و راغ درخشان شقايق چو رخشان درخش * همه كوه ازو گشته كان بدخش