تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1657

مساهمون:

ص١٦٥٧
ز روى لطف هرآنى كند بر خاكيان جلوه * ولى اين اخفشان را تازيان نايد به بينايى ز راه جذب و جنسيت وسائط سازد از انسان * كند بر شكل خويش از كشى و نغزى و زيبايى به چشمش سرمه‌يى راند به گوشش آيتى خواند * به خود بستايد آنگاهش به بينايى و شنوايى نپايد واسطه جاويد و لطف او نگردد طى * كه آن را وصف تركيبى است وين را نعت يكتايى چو اين دانى يكى دانى مسيح و موسى و احمد * كه اين اسما نباشد جز شئونات مسمايى كنون در قبهء يزدان نبينى جز ابو القاسم * به شرط آنكه هم يزدانت بخشد اين شناسايى جهان را نير لامع خدا را مظهر جامع * كه مانندش نهان به تاكنون ز آغاز پيدايى هم از قانون احمد يافت جمعيت كه بنوازد * ز جنگ لى مع اللهى نواى يا حميرايى به جاى چل‌چله گر يك نظر بر وى ازو هرگز * چنان كمرا نبستى بر كمر صنعان صنعايى عروس دهر گو آذين مكن كاين نيست آن يوسف * كه ذيل عصمت آلايد به بهتان زليخايى

از مثنوى مسمى به بزم وصال اوست

يكى يار از آزادگان داشتم * كه مهرش به دل در چو جان داشتم به بزم و به رزم و به مهر و به جنگ * خداوند دست و دل و هوش و هنگ به رويم همى مجلس آراستى * همه آرزوى مرا خواستى