ز روى لطف هرآنى كند بر خاكيان جلوه * ولى اين اخفشان را تازيان نايد به بينايى
ز راه جذب و جنسيت وسائط سازد از انسان * كند بر شكل خويش از كشى و نغزى و زيبايى
به چشمش سرمهيى راند به گوشش آيتى خواند * به خود بستايد آنگاهش به بينايى و شنوايى
نپايد واسطه جاويد و لطف او نگردد طى * كه آن را وصف تركيبى است وين را نعت يكتايى
چو اين دانى يكى دانى مسيح و موسى و احمد * كه اين اسما نباشد جز شئونات مسمايى
كنون در قبهء يزدان نبينى جز ابو القاسم * به شرط آنكه هم يزدانت بخشد اين شناسايى
جهان را نير لامع خدا را مظهر جامع * كه مانندش نهان به تاكنون ز آغاز پيدايى
هم از قانون احمد يافت جمعيت كه بنوازد * ز جنگ لى مع اللهى نواى يا حميرايى
به جاى چلچله گر يك نظر بر وى ازو هرگز * چنان كمرا نبستى بر كمر صنعان صنعايى
عروس دهر گو آذين مكن كاين نيست آن يوسف * كه ذيل عصمت آلايد به بهتان زليخايى
از مثنوى مسمى به بزم وصال اوست
يكى يار از آزادگان داشتم * كه مهرش به دل در چو جان داشتم
به بزم و به رزم و به مهر و به جنگ * خداوند دست و دل و هوش و هنگ
به رويم همى مجلس آراستى * همه آرزوى مرا خواستى