تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1656

مساهمون:

ص١٦٥٦
بگفتا خضر كان دريا و ماهى عقل و عشق آمد * نگر گر مرد راهى تا بدين حالت نه پروايى كه اينان پيشكارانند هريك آفرينش را * يكى در صاف آلايى يكى در دردپالايى هزاران‌ساله ره زين بيشتر با وى بپيمودم * كه هر گاميش عمر خضر بايستى كه پويايى كه تا پيش آمدم شهرى كه بگراييده سكانش * به نادانى ز دانايى به خاموشى ز گويايى نه اندر سينه‌اى سوزى ز حسرتهاى امروزى * نه اندر خاطرى بارى ز كلفتهاى فردايى نه آن را وايه‌اى در دل كه بنشيند بنوميدى * نه اين را شاهدى غايب كه بخروشد ز تنهايى خضر را گفتم اين ميقاتگاه كيست كاندر آن * كند جان موسى پيكر درختى سينه‌سينايى بگفت اين مهبط فيض خدا خلوتگه احمد * امير يثربى سلطان مكى شاه بطحايى نبينى ساكنانش را چو احمد در ره كوشش * نباشد رهب رهبانى نيايد ترس ترسايى بنص من رآنى پير را احمد شمر كز وى * دل از توحيد آرايى درون از شرك پيرايى بگفتم اين‌قدر دانم كه نفس واحدند اينان * ولى توضيح را خواهم بيانى نغز بنمايى بگفتا اين‌قدر دانم كه خورشيد حقيقت را * نكرد انكار خفاشان ظلمانى گل‌اندايى