زمين بوسيدمش كاى چون فلك در ديبه خضرا * چه باشد كم چو اختر جادهء تحقيق بنمايى
چو عجزم ديد خندان گفتبسم اللّه مهيا شو * شدم بى جا به جويايى شدم بىپا به پويايى
بيابانى به پيش آمد كه جز با خضر پيمودن * به عمر خضر طى آن نبد ممكن به تنهايى
درو بد كاروانى كشن و سير هريك اندر وى * به مقدار جوى در سالها و آن هم به پهنايى
مرا گفت اين بيابان دنيى است و ساكنان او * كه با صد جهد گامى طى كنند آن نير نكبايى
ره ديگر سپرديم از نخستين ژرفتر صدره * درو قومى سبكپى برقوش در راهپيمايى
به غل غول قومى با همه مكر و دغلسازى * بدام ديو جمعى با همه تابوتوانايى
بگفتا عالم وهم و خيالست اينكه سكانش * برون ننهند ازو گامى بدين چستى و كوشايى
گذشتم پس به دريايى كه اين نه چرخ پهناور * صدفهاى كهينش را كمر بستى به لالايى
ز بس پهناورى چرخش زيان ديدى ز غواصى * ز بس بىغايتى وهمش گمان بردى به مبدايى
دمان در وى نهنگى آتشين كاندر عجب رفتم * از آن آتش كه در آبش چسان باشد شكيبايى
عجبتر آنكه گر بگشاديى اى كام از تنومندى * فروبردى چو كمتر لقمهاى درياى و دريايى
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1655
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٦٥٥