تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1654

مساهمون:

ص١٦٥٤
و زان پس گفت كى ذرات را هستى طفيل تو * بدين‌سان زنده چون در دخمه اين مردگان پايى تويى عنقاى قاف قرب و دارى هسته از دانش * غراب‌آسا چه خو كردى بدين مردار دنيايى به عجزش گفتم اى اصل بدى وى مايه رحمت * كه از آيينهء هستى به صحبت زنگ بزدايى يكى عمرى اسير چارميخ آخشيجانم * اسير چارميخ آخشيجان را چه فرمايى بگفت آن لحظه ترياقت رسد به رسم اين افعى * كه در تجريد و ترك از پوست چون افعى برون آيى بگفتم كآنكه را آرى ز جايى ديده بربسته * به خود كى بازگردد گرچه او را ديده بگشايى بگفتا برگزين پيرى كه ره‌دان باشد و رهبر * كه با اين سهمگين ره خويش برنايى به برنايى بگفتم راه دانان ديده‌ام بينا و روشندل * جز اين بر من نيفزودند كاندر خدمت‌افزايى بگفت اين رهبران دور از تو دزدانند در اين ره * به دريا كى نمايندت ره اين غولان صحرايى هوس‌رانان به تهمت كرده در بر لبس حق‌جويى * مگس‌گيران به حيلت بسته بر خود نام حلوايى همه طاووس‌پيكر پاى ايشان نفس شيطان‌خو * چو مار اندر درون بنهفته پاى خود ز رعنايى نه اندر طره‌شان بينى به غير از دام طرارى * نه در سجاده‌شان يا بى بجز زنار ترسايى
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1654 | رضا قليخان هدايت