منش گرفتم بوسيد و برنهاد به سر * كه بد ز طرفه خديوى شگرف تمغايى
قصيدهء موسوم به آب زندگانى در تحقيقات و مدح خواجهء بزرگ حاج ميرزا ابو القاسم
شب دوشين كه بودم تكيه بر بالين تنهايى * به مغزم انجمن بود از چه از افكار سودايى
بنات خاطرم همچون بنات النعش پركنده * به هر ساعت به هرجايى چو شاهدهاى هرجايى
گهى بودم پشيمان از چه از ايام نادانى * گهى بودم پريشان از چه از وسواس دانايى
شمردى گه خرد را خاطرم كاين پيك آگاهى * نهادى گه جنون را ديدهام كاين كحل بينايى
گهى با آب مىگفتم كه الحق مايه را زيبى * گهى با خاك مىخواندم كه لاشك ماده را شايى
طبايع را به غفلت دادمى نسبت به سالارى * كواكب را ز حيرت بستمى تهمت به دارايى
به وهم اندر خيالى خواندمى گاه آفرينش را * چو سوفسطايى از بىدانشى و بادپيمايى
چو گبرانم دگر ره ديدهء احوال چنان ديدى * كه از اهريمن و يزدان بود زشتى و زيبايى
درآمد ناگهان خضر همايون مقدمم از در * چو عور بينوايى را بديمه خلعت شايى
نهانى ريخت در كامم از آن آبى كه در كامش * نهانى ريخت در ظلمات و كردش روح بخشايى