روزى كه روز كسوت شبگون به بر كند * چرخ از غبار گونه چو غبرا كند همى
زان شنبليدزار كه رخسار دشمن است * تيغش حصار لالهء حمرا كند همى
غواص بحر رزم ز ارواح كشتگان * پيوسته غوص لؤلؤ لالا كند همى
در مدح مهاراج راجه چند و لعل صاحباختيار دكن
به خواب دوش چنان ديدمى كه دريايى * زمانه طول و خرد عرض و وهم پهنايى
همىنمود سپهر حباب شكل بر او * بدان صفت كه حبابى به روى دريايى
همىفشاند گهرها به من كه پرتوشان * نماند فرق ميان نهان و پيدايى
از آن گذشته دگر ديدمى كه فردوسى * نشاطپرور و غمكاه و شادىافزايى
دميده سرخگل از شاخسار خرم او * چو ياد گلرخى اندر ضمير دانايى
مرا از آنهمه گل جيب و دامن آموده * چو غازيى اى به بدخشان فكنده يغمايى
ز خواب جستم و زين هر دو هيچ با من نه * چنان شدم كه سراسيمهاى و شيدايى
كه ناگهان به من آمد ز دار ملك دكن * خجسته فال بريدى فرشته سيمايى
نويد او همه اين كز محيط جود و سخا * ترا سفينهاى آمد به مايه دريايى
بگفت و برد به جيب اندرون چو موسى دست * برون كشيد به همراه دست بيضايى