تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1650

مساهمون:

ص١٦٥٠

و له

چو شاه شرق بپرداخت اين بلندايوان * گهرنگار شد اين لاجورد شادروان فرو در آب شد اين زورق گسسته طناب * و زو بر آب هزاران حباب گشته عيان مگر به حقهء خور مشك سوده بوده نهفت * كه درشكست و سياهى فروگرفت جهان چو نيك درنگرستم در آن سياهى بود * ز ريزه‌ريزهء آن حقهء شكسته نشان مرا ز روى نظر با خرد سؤالى رفت * در آفرينش اين برفراشته ايوان هرآنچه گفتمى از سنتم بدى حاجت * هرآنچه گفتى از فكرتش بدى برهان

در شكرگزارى انعام وزير كه جاريهء حبشيه به جهت او فرستاده بود

دوش چون گشت جهان از سپه زنگ سياه * از درم آن بت زنگى به درآمد ناگاه با رخى غيرت مه ليك به هنگام خسوف * خنده بر لب چو درخشى كه جهد ز ابر سياه بينيش چون الف اما به سرهاى دهن * ابرويش همچو يكى مد كه نهى بر سر آه همچو نرگس كه به نيمى شكفد در دل شب * چشم افكنده به صد شرم همىكرد نگاه لب چو انگشت ولى نيمهء انگشت آتش * مو چو سرطان ولى چون شب سرطان كوتاه چون يكى شب كه دو روزش به ميان درگيرند * مىخراميد وز آصف دو وشاقش همراه گفتم اى از رخ تو گشته شب من شب قدر * وى به زلفين تو آورده شب قدر پناه اى تو با بخت من سوخته توام زاده * زى برادر به شب تيره كه بنمودت راه هر زمان بر من و بر كلبهء من مىنگريست * آه مىزد كه به دوزخ شده‌ام وا غوثاه خانه‌اى حجرهء او هفت و مقيمش هفتاد * سفره‌اى گرده او پنج و بگردش پنجاه مطبخى ديد به مانند يكى بيضه سفيد * روزنش ليك ز دود دل اطفال سياه آن يكش گفت كه بىآرد بزن نان به تنور * وان يكش گفت كه بىدلو بكش آب از چاه خواست دستاس يكى گفت كه بر بام فلك * جست گندم دگرى گفت كه در خرمن ماه از من و خانهء من شد همه نوميد چو ديد * كه همه چيز ضعيف است مرا حتى الباه عاقبت گفت چه گويى چه كنم با همه طعن * گفتمش از كرم صدر جهان جوى پناه
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1650 | رضا قليخان هدايت