تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1649

مساهمون:

ص١٦٤٩
گويى باد مسيح در كف شاه است * اينك رمحش چو جانور شده پيچان موسى بفكند چوب و ثعبان كردش * شاه چو بگرفت چوب كردش ثعبان رخشش بينى بگاه پويه زمينش * گويى گويى فتاده در خم چوگان هست سوارش به روز نرمى و چستى * خفته كه در خواب بسپرد همه كيهان تيغش بينى هلال چرخ ظفر را * باج فزاينده قلمرو خاقان نگذرد ايزدپرست از سر دنيا * زين‌سان چابك كه او ز خاره و سندان ضامن غوغاى رستخيز مگر بود * كاين همه آشوب ساخت در صف ميدان كوه نشابور ساخت دشت مغان را * از سر روسى زهى هلال سرافشان دور نباشد كه هيچ بدر نگردد * چون نشود دور از كف شه دوران روزى كز شب سبق برد به سياهى * از چه ز شبرنگ باد پويه به جولان جوشن گردان چنان كه كوره بتابش * جوش سواران چنان كه دجله به طغيان پيكر گردان خدنگ خورده به توسن * چون به ره باد شاخهاى مغيلان گرد چه باشد كه پيش سختى گرزت * كوه بلرزد همى ز سستى بنيان مرد چه باشد كه پيش تيزى تيغت * سنگ بترسد همى ز نرمى خفتان

در تعزيت دولتشاه مرحوم و تهنيت محمد حسين ميرزاى قاجار

دريغ آن آيه رحمت فرى آن سايهء يزدان * يكى پرداخته مسند يكى افراخته ايوان يكى دولتشه باسل يكى دولت ده باذل * يكى با دستگاه جم يكى با عدل نوشروان يكى بدرود كرده تخت و پهلو داده بر تخته * يكى پدرام ديده بخت و ايوان برده زى كيوان به جاى رنج بىپايان يكى در خلد پاينده * به بوى خلد پاينده يكى در رنج بىپايان چو شمع خيزران پيكر لگن بگرفتى از قالب * چو مرغ آهنين منقار سازد آشيان از جان به رخش اندر سواران چون پلنگ و قلهء جودى * به درع اندر دليران چون نهنگ و موجهء عمان قمر را گرد ميدان از كلف بر صفحهء عارض * فلك را خون گردان از شفق بر گوشهء دامان هم آن بر نيزه‌داران برزدى چون شعله در بيشه * هم اين بر درع‌پوشان برزند چون ماه بر كتان هنوز از زقهء زوبين آن يك كركسان تخمه * مدام از شعلهء شمشير اين يك سركشان بريان