گويى باد مسيح در كف شاه است * اينك رمحش چو جانور شده پيچان
موسى بفكند چوب و ثعبان كردش * شاه چو بگرفت چوب كردش ثعبان
رخشش بينى بگاه پويه زمينش * گويى گويى فتاده در خم چوگان
هست سوارش به روز نرمى و چستى * خفته كه در خواب بسپرد همه كيهان
تيغش بينى هلال چرخ ظفر را * باج فزاينده قلمرو خاقان
نگذرد ايزدپرست از سر دنيا * زينسان چابك كه او ز خاره و سندان
ضامن غوغاى رستخيز مگر بود * كاين همه آشوب ساخت در صف ميدان
كوه نشابور ساخت دشت مغان را * از سر روسى زهى هلال سرافشان
دور نباشد كه هيچ بدر نگردد * چون نشود دور از كف شه دوران
روزى كز شب سبق برد به سياهى * از چه ز شبرنگ باد پويه به جولان
جوشن گردان چنان كه كوره بتابش * جوش سواران چنان كه دجله به طغيان
پيكر گردان خدنگ خورده به توسن * چون به ره باد شاخهاى مغيلان
گرد چه باشد كه پيش سختى گرزت * كوه بلرزد همى ز سستى بنيان
مرد چه باشد كه پيش تيزى تيغت * سنگ بترسد همى ز نرمى خفتان
در تعزيت دولتشاه مرحوم و تهنيت محمد حسين ميرزاى قاجار
دريغ آن آيه رحمت فرى آن سايهء يزدان * يكى پرداخته مسند يكى افراخته ايوان
يكى دولتشه باسل يكى دولت ده باذل * يكى با دستگاه جم يكى با عدل نوشروان
يكى بدرود كرده تخت و پهلو داده بر تخته * يكى پدرام ديده بخت و ايوان برده زى كيوان
به جاى رنج بىپايان يكى در خلد پاينده * به بوى خلد پاينده يكى در رنج بىپايان
چو شمع خيزران پيكر لگن بگرفتى از قالب * چو مرغ آهنين منقار سازد آشيان از جان
به رخش اندر سواران چون پلنگ و قلهء جودى * به درع اندر دليران چون نهنگ و موجهء عمان
قمر را گرد ميدان از كلف بر صفحهء عارض * فلك را خون گردان از شفق بر گوشهء دامان
هم آن بر نيزهداران برزدى چون شعله در بيشه * هم اين بر درعپوشان برزند چون ماه بر كتان
هنوز از زقهء زوبين آن يك كركسان تخمه * مدام از شعلهء شمشير اين يك سركشان بريان