بس كز بومهن اين بوم لرزيد * گسست او را ز يكديگر مفاصل
ز شخهاى زمين خيزد بخارى * عفن چون بوى سحر از چاه بابل
رسوم اين ديار ازبس تزلزل * چنان شد محو چون رسم فضائل
به زير گل همه خورشيد رويان * كه نتوان گفت مهر اندودن از گل
من و در دست دست خردسالان * دريغ آن خردى عهد اوايل
به شب از بيم ظلمت عاشق نور * به روز از تاب گرما طالب ظل
در صفت اسب به تتبع حكيم انورى گفته
اى در حركت فزون ز انجم * بر چرخ ز پويهات تقدم
اركان تو سختتر ز آهن * اندام تو نرمتر ز قاقم
پيش نظرت بگاه جستن * شد جوى مجره جوى گندم
رفته نه ز لاغرى ز چستى * از سم خياط چون بريشم
بر باد گره زده ز افسون * آن كت بربسته عقده دم
همواره ز چابكيت بوده * با باد خطاب لا تنم قم
جز بر حكم خديو گيتى * بر هرچه بود ترا تقدم
در صفت شراب و مدح سلطان مالكرقاب
كدام است آن آفتاب درخشان * كه گهگه شود در پس ابر پنهان
به صرح ممرد چو بلقيس اما * نه شايسته بارگاه سليمان
نه روحست و چون روح باشد مقامش * گهى پيكر مرغ و گه شخص انسان
شب قدر باشد همانا ز خوبى * كه باشد همى در مه روزه پنهان
چو او انجمن ساز گردد به محفل * چو او محفل افروز گردد به ايوان
به جام آيد و جام در دست خسرو * چو دريا به كشتى چو كشتى به عمان
خداوند گيتىستان آنكه دارد * به او ناز گيتى به او فخر كيهان