تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1647

مساهمون:

ص١٦٤٧
بس كز بومهن اين بوم لرزيد * گسست او را ز يكديگر مفاصل ز شخهاى زمين خيزد بخارى * عفن چون بوى سحر از چاه بابل رسوم اين ديار ازبس تزلزل * چنان شد محو چون رسم فضائل به زير گل همه خورشيد رويان * كه نتوان گفت مهر اندودن از گل من و در دست دست خردسالان * دريغ آن خردى عهد اوايل به شب از بيم ظلمت عاشق نور * به روز از تاب گرما طالب ظل

در صفت اسب به تتبع حكيم انورى گفته

اى در حركت فزون ز انجم * بر چرخ ز پويه‌ات تقدم اركان تو سخت‌تر ز آهن * اندام تو نرم‌تر ز قاقم پيش نظرت بگاه جستن * شد جوى مجره جوى گندم رفته نه ز لاغرى ز چستى * از سم خياط چون بريشم بر باد گره زده ز افسون * آن كت بربسته عقده دم همواره ز چابكيت بوده * با باد خطاب لا تنم قم جز بر حكم خديو گيتى * بر هرچه بود ترا تقدم

در صفت شراب و مدح سلطان مالك‌رقاب

كدام است آن آفتاب درخشان * كه گه‌گه شود در پس ابر پنهان به صرح ممرد چو بلقيس اما * نه شايسته بارگاه سليمان نه روحست و چون روح باشد مقامش * گهى پيكر مرغ و گه شخص انسان شب قدر باشد همانا ز خوبى * كه باشد همى در مه روزه پنهان چو او انجمن ساز گردد به محفل * چو او محفل افروز گردد به ايوان به جام آيد و جام در دست خسرو * چو دريا به كشتى چو كشتى به عمان خداوند گيتىستان آنكه دارد * به او ناز گيتى به او فخر كيهان