در صفت كتاب نظم و شعر فرموده
اى خلف خاطر اى خزينهء يزدان * گوهر بحر دل اختر فلك جان
آب حياتى به تيرگى متوارى * لعل نگارى نهفته در خط ريحان
آمده اول ز عرش و باز بدانجا * برشده هم با براق طبع سخندان
باعث آزادى ملول ز انده * مايهء خوشنودى رسول ز حسان
نايب آب رزى به طبع هنرمند * طبع هنرمند هم ترا شده دهقان
دادهء كلكى ولى به لون چو شكر * زادهء طبعى ولى به طبع چو حيوان
گشته چو عباسيان شعار تو تيره * ليك در آن تيرگى چو چشمهء حيوان
در مدح خاقان گيتىستان فتحعلى شاه مغفور گفته
همچو سپهر از تو شد صحيفه پراختر * نام شه اندر ميان چو مهر درخشان
تازهنگارى نه بلكه تازهبهارى * زلف و خطش غيرت بنفشه و ريحان
ساخته زلفش صليب بافته گويى * عيسى دارد نهفته در لب خندان
ديوصفت سوى لعل او كند آهنگ * جسته همانا نشان مهر سليمان
عشقش موسى دل منستش دريا * يادش يوسف دل منستش زندان
موسى بحرش كه ديده كورهء آتش * يوسف سجنش كه ديده حفرهء نيران
ساعد سيمين و پنجههاى نگارين * ماهىاى اندر دهانش شاخه مرجان
آن خط سبزش به گرد لعل روانبخش * خضرى اندر كنار چشمهء حيوان
سوزم از هجر و حرف وصلش بر لب * آرى هر تب گرفته گويد هذيان
در دل پرحسرتم خيال رخ او * همچو پرى كو به شيشه درشده پنهان
چونكه پرى در منست عذر من اين بس * گر كشم از سينه چون پرىزده افغان
داور گيتىپناه فتحعلى شاه * مهبط آيات فيض و سايهء يزدان
جمله ستايند تيغ و خنجر شه را * هرگز ناديده مدح گفتن نتوان
كاين همه در سينهء عدو است چو كينه * وان همه در مغز دشمنانست چو پيكان
چين جبين برد پيش تيغش دشمن * غافل كالماس شه نگيرد سوهان