تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1645

مساهمون:

ص١٦٤٥

و له

سرو من گشته چو نال از غمت اى تازه‌نهال * كز چه بدر تو هلال آمده و سرو تو نال لاغرى وصف ميان بود چرا شد به سرين * درهمى درخور مو بود چرا رفت به حال باغى و باغ گهى سبز بود گاه خزان * ماهى و ماه گهى بدر بود گاه هلال بو كه آرد به منت باز به جاى گلبرگ * هر سحر منتظرم در گذر باد شمال بند بر ساعد سيمين چه زنى از ياره * قيد بر پاى بلورين چه نهى از خلخال زار و رنجورى چونان كه فسون خوانده پرى * زرد و لرزانى چونان كه خزان خورده نهال چشم‌زخم دى رهيافت به فروردينت * مگر از چهره نبود آذرت اسپند ز خال گر تو محرورى بهر چه پزشك غم تو * همه از مردمك ما بگشايد قيفال روى گلبرگ مثال تو چنان شد كه مگر * زعفران گويى آميخته با آب زلال زلف را زيبد بربند به دو تاب و شكن * خصم را بايد بفرست به دو رنج و ملال خواهى آن باغ شود خرم و آن گل سيراب * رخ به خاك قدم شاه فلك جاه به مال واى بر حال بدانديش و سيه‌رويى او * اگر از خصم كند نفرت زين‌سان كه ز مال با زن بارور ار وصف حسامش گويند * بچه از بيم بيندازد با پيكر آل باز را تير تو باشد مگر اندر شهپر * شير را تيغ تو باشد مگر اندر چنگال كان بصيدى نجهد كش بنگيرد دردم * وان به خصمى نزند كش بندرد در حال اندر آن دم كه برانگيزد گردون دگر * نعل اسبان فلك پويه ز ميدان قتال تير را رخنه به مريخ دهد زور كمان * طبل را نعره به ناهيد برد ضرب دوال از شتابى كه سوى چشمه شريان دارد * تا به مقصد نكند همرهى تير نصال علم از جلوه نيارامد و مرد از ناورد * توسن از پويه نياسايد و خاك از زلزال بشكنند آنچه نشد خسته هزبران از گرز * بسپرند آنچه نشد سوده ستوران به نعال

و له ايضا

چون ز زمين بر فلك رسيد سر ظل * گشت سياهى فزون سپيدى زايل زنگى گفتى بروم تاختن آورد * بست اسيران بيكران به سلاسل