در سايه بام سدره ز اشجار دلكشش * در جلوه جرم زهره ز ازهار ازهرش
آويخته به ياد قد خوشخرام خويش * هر سو دلى صنوبرى اندر صنوبرش
نارنجش از زمرد طاقى فراشته * طاق زمردين فلك پست در برش
در دامن سپهر ترنجى ازو فتاد * هر صبح جلوه مىدهد از طرف خاورش
دروى يكى عمارت عاليست كز علو * سقف محدب فلك آمد مقعرش
دزديده چرخ همچو كشف سر ز بيم آنك * سنگى ازو فروفتد و بشكند سرش
ره در درونش جويد نعش فلك مگر * باشد ز حادثات پناه سه دخترش
در مدح محمد مهدى خان متخلص به شحنه و صفت پريشانى مردم
نه خسته راست به مرهم نه تشنه راب زلال * چو اشتياق به شحنه خاصه وصال
سپهر قدر اميرى كه با سياست اوست * ستاره گامشمار و زمانه تنگمجال
نشاط او به فقير است و عشق او به كرم * نگاه او به نياز است و گوش او به سؤال
همىبنالد كوه از عطاى او به گهر * همىبلرزد بحر از سخاى او به لآل
بههيچروى درو حرص و آز نيست جز اين * كه سير مىنشود هيچ طبع او ز نوال
بدين دقيقهشناسى و نكتهدانى چيست * كه فرق مىنگذارد ز سيم تا به سفال
به غير او كه خداوند كلك و شمشير است * به يك سپهر عطارد كسى نديد و هلال
ز كوه اروند ار خنجر و حسام ترا * همىكنند فسان و همىزنند صقال
ز دامنش بدمد تيغ جاى سبزهء تر * ز چشمهاش بزهد خون به جاى آب زلال
هرآن زمين كه از آن چوب نيزه تو برند * گياه آنهمه اندر صفت بود قتال
سليح خصم به كينتوزى تو دانى چيست * پر عقاب كه هم بر عقاب گشت و بال
به مهر مه كه هوا از و با چو كانون شد * بسوخت تفش پرنده را همى پروبال
گشاده خاك ز هر سو دهن ز دخمهء گور * چو اژدهاى دژآهنگ آدمى آغال
ز بيم جان همه از شهر رخت برده برون * چه در نواحى دشت و چه در شعاب جبال
پناه و مأمن خلقى شد از نهيب اجل * هزبر را بن دندان پلنگ را چنگال
خداى داند و خلقى كه گر نبودى تو * نبود هيچكس ايمن ز نهب و جنگ و جدال