تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1644

مساهمون:

ص١٦٤٤
در سايه بام سدره ز اشجار دلكشش * در جلوه جرم زهره ز ازهار ازهرش آويخته به ياد قد خوشخرام خويش * هر سو دلى صنوبرى اندر صنوبرش نارنجش از زمرد طاقى فراشته * طاق زمردين فلك پست در برش در دامن سپهر ترنجى ازو فتاد * هر صبح جلوه مىدهد از طرف خاورش دروى يكى عمارت عاليست كز علو * سقف محدب فلك آمد مقعرش دزديده چرخ همچو كشف سر ز بيم آنك * سنگى ازو فروفتد و بشكند سرش ره در درونش جويد نعش فلك مگر * باشد ز حادثات پناه سه دخترش

در مدح محمد مهدى خان متخلص به شحنه و صفت پريشانى مردم

نه خسته راست به مرهم نه تشنه راب زلال * چو اشتياق به شحنه خاصه وصال سپهر قدر اميرى كه با سياست اوست * ستاره گام‌شمار و زمانه تنگ‌مجال نشاط او به فقير است و عشق او به كرم * نگاه او به نياز است و گوش او به سؤال همىبنالد كوه از عطاى او به گهر * همىبلرزد بحر از سخاى او به لآل به‌هيچ‌روى درو حرص و آز نيست جز اين * كه سير مىنشود هيچ طبع او ز نوال بدين دقيقه‌شناسى و نكته‌دانى چيست * كه فرق مىنگذارد ز سيم تا به سفال به غير او كه خداوند كلك و شمشير است * به يك سپهر عطارد كسى نديد و هلال ز كوه اروند ار خنجر و حسام ترا * همىكنند فسان و همىزنند صقال ز دامنش بدمد تيغ جاى سبزهء تر * ز چشمه‌اش بزهد خون به جاى آب زلال هرآن زمين كه از آن چوب نيزه تو برند * گياه آن‌همه اندر صفت بود قتال سليح خصم به كين‌توزى تو دانى چيست * پر عقاب كه هم بر عقاب گشت و بال به مهر مه كه هوا از و با چو كانون شد * بسوخت تفش پرنده را همى پروبال گشاده خاك ز هر سو دهن ز دخمهء گور * چو اژدهاى دژآهنگ آدمى آغال ز بيم جان همه از شهر رخت برده برون * چه در نواحى دشت و چه در شعاب جبال پناه و مأمن خلقى شد از نهيب اجل * هزبر را بن دندان پلنگ را چنگال خداى داند و خلقى كه گر نبودى تو * نبود هيچ‌كس ايمن ز نهب و جنگ و جدال