تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1643

مساهمون:

ص١٦٤٣
دمار از مار نفس عالم او بارش برآورده * عصا گرديده ثعبان نى عصا گرديده ثعبانش مقيم كوى او گشتم چو در باغ جنان آدم * دريغ آن باغ كاخر داغ كرد افسون شيطانش بهشتى بود و در من لوث هستى ديد و شد دوزخ * به من با مار و كژدم شد بدل حورى و غلمانش چو جان فرسودم از هجران دگر ره خواندم از احسان * نه از شايستگى كان نيز نوعى بود ز احسانش نمود آن رخ كز آن بر چشم من عالم دگرگون شد * مگر صبح قيامت سر زد از چاك گريبانش چو گم گشتم درو ديدم همان پير نخستينش * كه اندر جامه‌اش مىديدم و امروز عريانش همان عنوان منشور قدم يعنى ابو القاسم * كه بر منشور هستى شد حقيقت نقش عنوانش يكى چرخ است پراختر يكى كانست پرگوهر * حقايق اختر چرخش معارف گوهر كانش ولى آن مردم چشم ار نهفت از مردم چشمم * بجانش كز درون دل بود پيوند با جانش چو حسن تن به جان به ديار عاجز بودم از وصفش * كنون چون جان محض آمد چه وصف آرد سخن‌دانش همه در باغ رضوان خواستم گفتم مكان او را * چو او در قبهء يزدان چه حاجت باغ رضوانش

در صفت باغ و عمارت فرمانفرما

باغى تبارك اللّه زاب و هواى خوش * شايد اگر بخوانم فردوس ديگرش
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1643 | رضا قليخان هدايت