دمار از مار نفس عالم او بارش برآورده * عصا گرديده ثعبان نى عصا گرديده ثعبانش
مقيم كوى او گشتم چو در باغ جنان آدم * دريغ آن باغ كاخر داغ كرد افسون شيطانش
بهشتى بود و در من لوث هستى ديد و شد دوزخ * به من با مار و كژدم شد بدل حورى و غلمانش
چو جان فرسودم از هجران دگر ره خواندم از احسان * نه از شايستگى كان نيز نوعى بود ز احسانش
نمود آن رخ كز آن بر چشم من عالم دگرگون شد * مگر صبح قيامت سر زد از چاك گريبانش
چو گم گشتم درو ديدم همان پير نخستينش * كه اندر جامهاش مىديدم و امروز عريانش
همان عنوان منشور قدم يعنى ابو القاسم * كه بر منشور هستى شد حقيقت نقش عنوانش
يكى چرخ است پراختر يكى كانست پرگوهر * حقايق اختر چرخش معارف گوهر كانش
ولى آن مردم چشم ار نهفت از مردم چشمم * بجانش كز درون دل بود پيوند با جانش
چو حسن تن به جان به ديار عاجز بودم از وصفش * كنون چون جان محض آمد چه وصف آرد سخندانش
همه در باغ رضوان خواستم گفتم مكان او را * چو او در قبهء يزدان چه حاجت باغ رضوانش
در صفت باغ و عمارت فرمانفرما
باغى تبارك اللّه زاب و هواى خوش * شايد اگر بخوانم فردوس ديگرش